تاکنون بیش از صد میلیون نسخه از این کتاب به فروش رفته است .
رکورد خرید کتاب کیمیاگر در گینس نیز ثبت شده است .
داستان این کتاب در مورد پسری به نام سانتیاگو است که در شهر آندلس زندگی می کند و چوپانی می کند . آندلس شهر زیبایی است که به دلیل داشتن طبیعت سرسبز دارای توریست های زیادی است .
سانتیاگو به گوسفندانش علاقه ی زیادی دارد و همیشه با آن ها سفر می کند ، پدر و مادر سانتیاگو دوست داشتند که او تبدیل به یک کشیش شود و مایه ی سرافرازی آن ها شود به همین دلیل سانتیاگو تا سن 16 سالگی در صومعه آموزش می بیند و سواد خواندن و نوشتن دارد .
اما سانتیاگو دوست دارد به همه جا سفر کند و همه جا را کشف کند ، خود واقعی اش را بشناسد و در نهایت به شناخت خدا برسد .
سانتیاگو برای این که به همه جا سفر کند به چوپانی مشغول می شود ، او یک شب به سمت کلیسایی متروک می رود و شب گوسفندان را در آن جا نگه می دارد و برای بار دوم خواب عجیبی می بیند .
خواب از زبان سانتیاگو :
با گوسفند هایم در چراگاهی بودم . بچه ای سر رسید و با حیوانات شروع کرد به بازی ، خیلی دوست ندارم هر کسی بیاید و با گوسفند هایم بازی کند ، آن ها از آدم هایی که نمی شناسند می ترسند ، اما هر از گاهی بچه ها می توانستند با آن ها بازی کنند بی آن که میش ها بترسند .
این برایم جالب بود که بدانم چگونه حیوانات سن آدم ها را تشخیص می دهند ، چرا از بچه ها نمی ترسند و با آن ها زود انس می گیرند ؟
پسر بچه مدتی با میش هایم بازی کرد ، اما ناگهان به سمت من آمد ، دستم را گرفت و مرا تا اهرام برد . در مقابل اهرام مصر پسرک به من گفت ، اگر تا این جا بیایی گنجی به دست خواهی آورد ... زمانی که می خواست محل دقیق گنج را نشانم بدهد ، هر دو دفعه از خواب پریدم ...
.jpg)
سانتیاگو بعد از این که دو بار این خواب را می بیند به نزد کولی می رود تا خوابش را تعبیر کند و به پیر زن قول می دهد که اگر گنج را پیدا کرد یک دهم از آن را به او بدهد .
پیر زن به او می گوید که من تعبیر خواب بلدم و راه رسیدن به گنج را نمی دانم و سانتیاگو تصمیم می گیرد که این خواب ها را باور نکند .
سانتیاگو در یک سفر دیگری که به همراه گوسفندانش در ورودی شهری نشسته بوده با پیر مردی برخورد می کند که زندگی او را تغییر می دهد .
سانتیاگو بعد از این که با پیر مرد صحبت می کند تصمیم می گیرد به اهرام مصر برود و گنجی که در خواب پسرک به آن اشاره کرده را پیدا کند .
زمانی که سانتیاگو سفر خود را شروع می کند اتفاقات عجیبی برای او می افتد که برای خوانندگان کتاب جالب است .
سانتیاگو برای رفتن به این سفر گوسفندان خود را می فروشد و در مسیر همه ی پولش دزدیده می شود . سانتیاگو به اجبار قبل از این که به مصر برسد در یک مغازه ی کریستال فروشی مشغول به فعالیت می شود و موجب رونق گرفتن مغازه می شود .
سانتیاگو به مدت یک سال در مغازه ی کریستال فروشی کار می کند تا خرج سفر خود را تامین کند .
صاحب مغازه نیز در زندگی او تاثیر زیادی دارد و او را برای ادامه ی سفر تشویق می کند ، در ادامه ی سفر سانتیاگو با یک مرد انگلیسی و یک کیمیاگر دیدار می کند و به یک دختر صحرا به نام فاطمه دل می بندد .
همه ی این افراد برای ادامه ی سفر سانتیاگو را تشویق می کنند ...
.jpg)
پائولو کوئیلو در سال 1947 در برزیل متولد شد . پائولو در نوجوانی تصمیم گرفت تا نویسنده شود اما پدر و مادرش می خواستند که او همچون پدر خود مهندس شود .
سپس پائولو به خاطر والدینش تصمیم گرفت در مدرسه ی حقوق ثبت نام کند ، ولی بعد از یک سال مدرسه را رها کرد و همچون هیپی زندگی می کرد .
او به مناطقی همچون شمال آفریقا ، مکزیک ، اروپا رفت و زمانی که به برزیل بازگشت تصمیم گرفت ترانه سرا شود . او هم چنین در عنوان هایی همچون بازیگر ، روزنامه نگار ، کارگردان تئاتر هم فعالیت کرد .
در سال 1986 به یک باره ترانه سرایی را کنار گذاشت و به سراغ نویسندگی رفت .
از دیگر آثار او می توان به موارد زیر اشاره کرد :
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
یازده دقیقه
هستی
زهیر
کوه پنجم
بریدا
کوه پنجم
24 تیر 1404
25 تیر 1404
26 تیر 1404
29 تیر 1404
31 تیر 1404
02 مرداد 1404
17 مرداد 1404
27 خرداد 1404
13 تیر 1404
13 تیر 1404
18 مرداد 1404
27 مرداد 1404
09 فروردین 1404
09 فروردین 1404
11 فروردین 1404
09 آبان 1403
08 اردیبهشت 1404
27 خرداد 1404
مشاهده بیشتر
13 تیر 1404
13 تیر 1404
13 تیر 1404
13 تیر 1404
14 تیر 1404
14 تیر 1404
22 تیر 1404
23 تیر 1404
23 تیر 1404
23 تیر 1404
23 تیر 1404
24 تیر 1404
18 دی 1404
29 مرداد 1404
12 آبان 1404
21 آذر 1404
03 دی 1404
13 دی 1404
16 آذر 1404
09 شهریور 1404
23 مهر 1404
10 دی 1403
12 دی 1404
20 مرداد 1404
30 مرداد 1404
30 مرداد 1404
23 آذر 1404
28 تیر 1404
10 دی 1403
09 مهر 1404