شاید خیلی از مخاطبان سریالهای کمدی که برزو ارجمند را در نقشهای شاد و خوشحال میبینند...
فکر کنند در زندگی شخصیاش هم به همان اندازه شاد است، اما ارجمند در لوکیشن سریال جدید مهران مدیری، روبروی ما نشست و از بهانههای شادمانیاش در زندگی تعریف کرد و گفت گذشته از آنکه سعی میکند همیشه در زندگی شاد باشد اما وقتهای تنهایی را به فکر کردن درباره مسایل و مشکلات میگذراند و آنقدرها به قول خودش «افکار مفرح» در سر ندارد. ارجمند در این گفتوگو درباره دهها راهحل برای رسیدن به شادی در زندگی حرف میزند که شاید به نظر ساده برسند اما از آنها استفاده کرده و به آرامش و شادمانی هم رسیده است؛ راه?حلهای سادهای شبیه معاشرت با کسانی که دوستشان دارد یا رانندگی در جادهای تماشایی به مقصد یک سفر غیرقابل پیشبینی.
چه اتفاقهایی باید در زندگی دست به دست هم دهند تا شما آدم شادی باشید؟
مثلا با کسانی که دوست دارم کار کنم. با کسانی که دوست دارم آنها را ببینم و با هم حرف بزنیم، معاشرت کنم. کارهایی که دوست دارم و فکر میکنم درست هستند را انجام دهم... همه اینها، اتفاقاتی است که میتواند در زندگی من را خوشحال کند و باعث شادیام شود.
اصلا شما تعریف مشخصی از شادی دارید؟
اصولا برخی اتفاقها باید دست به دست هم بدهند تا من خیلی شاد باشم که اکثرا هم غیرقابل پیشبینی هستند. یعنی اتفاقات زیادی در زندگی میافتند که بدون هیچگونه برنامهریزیای پیش میآیند و شما نمیتوانید آنها را کنترل کنید. برای همین خیلی وقتها ممکن است آنطور که باید نباشد اما بهطور کلی در زندگی انسان ناراحتی نیستم. البته تعریف خاصی هم از شادی ندارم. یعنی به آن شکل که شما به شادی فکر کردهاید، به آن نگاه نکردهام.
رسیدن به آن سخت است؟
نه، دایره زندگی من محدود است. اصلا دایره بزرگی نیست. برای همین دوستانی که با آنها در ارتباط هستم یا خانوادهام که آنها را میبینم و با آنها حرف میزنم و رفتوآمد دارم یا محیط کارم و... همه اینها را سعی میکنم جوری انتخاب کنم که زندگی ام، زندگی شادی باشد.
این اتفاقها برای شما میافتد؟
بله، خیلی وقتها. چون اصولا خیلی با عقلم تصمیم نمیگیرم و همیشه با دلم تصمیم میگیرم و عمل میکنم، بیشتر وقتها خیلی راحت خوشحال میشوم. آن لحظاتی که احساس شادی میکنم، هیچ کس به اندازه من این احساس را ندارد و آن لحظاتی که احساس ناراحتی میکنم و ضربه میخورم، هیچ کس به اندازه من ضربه نمیخورد.
پس یعنی میتوان گفت برزو ارجمند در زندگی شاد است؟
همیشه نه ولی کلا آدم ناراحتی نیستم.
به همین سرعت که به شادی میرسید، غمگین هم میشوید؟
بله خب، البته سعی میکنم خیلی زود غمگین نشوم اما به هر حال مشکلات زندگی وجود دارند و من الان ۳۶ سالهام و نیمی از راه را رفتهام. به هر حال در زندگی باری روی دوشت است و مسوولیتی وجود دارد که گاهی حس میکنی توان برداشتن آن وزنه را نداری. همین ماجرا، طبیعتا آدم را ناراحت میکند. فکر میکنی زورش را داری اما وقتی زیر وزنه میروی، میبینی توانش را نداری.
یعنی روی مشکلات مکث نمیکنید؟
چرا اتفاقا. من روی مشکلات برمیگردم و دوباره تلاش میکنم آنها را درست کنم. به نظرم همه آدمها کم یا زیاد به مشکلات خود فکر میکنند اما زمان باید بگذرد تا به شادی و آرامش دوباره برسند. فکر میکنم به شرایطی نیاز دارد. یعنی مثلا ما وقتی جلوی دوربین میآییم، سعی میکنیم تمام اتفاقاتی را که در ذهنمان هست پاک کنیم و به کاری که باید انجام دهیم، فکر کنیم. ممکن است من یک روز کامل (یا اصلا یک سال کامل) درگیر موضوعی باشم و این مشکل در پس ذهن من وجود داشته باشد و مدام به آن فکر کنم.
خب این ماجرا با شاد بودن دائم یا سریعی که میگویید، در تضاد نیست؟
مسلما روی شاد بودن من تاثیرگذار است. در واقع در زندگی همه ما اتفاقاتی میافتد که شادیمان را تحت تاثیر قرار میدهد. مثلا خدای نکرده، عزیزی را از دست میدهید، عزیزی بیمار میشود و... خب همه اینها در ذهن همه ما وجود دارد. اینطور نیست که من در زندگیام از صبح تا شب شاد و خوشحال باشم. شبیه همه مردم عادی، در موقعیت خوشحال?کننده، شاد هستم و هنگامی که اتفاق بدی بیفتد، غمگینم. برای همین فکر میکنم در شاد و غمگین بودن تفاوتی با بقیه افراد ندارم. واقعا زمانهای زیادی وجود دارد که شرایط شاد بودن نیست و من هم شاد نیستم. اما همیشه سعی میکنم برای خودم شرایط و بستری فراهم کنم که بتوانم در آن شاد و آرام باشم و به معنای واقعی استراحت کنم اما مشکلات وجود دارند و ما نمیتوانیم آنها را نادیده بگیریم. مثلا الان ۲ ماهی میشود که دغدغه? من آلودگی هواست و این دغدغه?ای جدی است. ممکن است یک?سری اشیا در زندگی همراه شما باشند که آلت قتاله به حساب میآیند. مثلا چاقو و پنجه بوکس، تفنگ و... در جیبتان باشد. خب اگر این اشیا را از شما بگیرند، جرم است اما ما یکسری آلت قتاله داریم که وجود دارد اما کسی آنها را نه میبینید و نه به آن توجه میکند؛ شبیه همین آلودگی هوا که از صد تا چاقو و... بدتر است. شما آرامآرام این حجم عظیم آلودگی و ضرر را استنشاق میکنید و از بین میروید. در چنین شرایطی نگران مادر، پدر، خانواده، دوستان و آشنایان میشویم. این را مثال زدم که بگویم مشکلاتی از این دست، همیشه وجود دارند و نگرانیهای اینچنینی دائم در اطراف شما پرسه میزنند. همین ماجراها، حتما خوشحالی و شادیتان را تحتتاثیر قرار میدهد اما خب باید دائم کارهایی کرد تا به شادی و آرامش رسید.
سعی میکنید به این مشکلات که هر روز با آنها رو به رو هستید، فکر نکنید؟
نمیتوانم فکر نکنم یا ذهنم درگیر آن نباشد. من هر روز که از خانه بیرون میآیم و میبینم هوا آلوده است، به آن فکر میکنم اما کاری از دستم بر نمیآید ولی وقتی تنها هستم و کسی کنارم نیست، فکرهای مفرح نمیکنم. سعی میکنم به مشکلاتم و کارهایی که قرار است فردا و پسفردا انجام دهم، فکر کنم. برای همین وقتی تنها هستم، بهطور جدی به مشکلات و مسایلم فکر میکنم و شاید بتوان گفت در تنهایی آدم شاد و خوشحالی نیستم اما سعی میکنم در جمع خانواده و دوستان، شاد باشم.
سفر بهترین راه مبارزه با افسردگی
روزهای ضربه خوردن، افسردگی و ناراحتی را چطور میگذرانید؟
اصولا معاشرت و حرف زدن با همسرم همه مشکلات و نگرانیهای ذهنیام را پاک میکند چون من با همسرم رفاقت زیادی در زندگی دارم و برای همین، من دوره افسردگی به شکلی که این روزها متداول است، ندارم. اما دورههایی که با مشکلی روبرو میشویم یا دورههایی که نمیتوانیم شرایط را به خوبی تحمل کنیم و فکر میکنم باید از تهران بیرون بزنیم، دو تایی با هم تصمیم میگیریم و عمل میکنیم و خیلی زود هم به شادی میرسیم.
یعنی سفر را برای شاد بودن یا فراموش کردن ناراحتیها ترجیح میدهید؟
بله، من اصولا در هر موقعیتی، سفر را ترجیح میدهم. شاید ربط زیادی به شادی نداشته باشد اما من زیاد سفر میروم و این اتفاق حالم را خوب میکند.
زمانی پیش آمده که شاد نباشید اما لازم باشد در یک نقش شاد و خوشحال بازی کنید؟
گاهی تناقضی بین من و نقشی که آن را بازی میکنم، وجود داشته است اما هیچگاه نشده بگویم من گیر کردهام و چون ناراحت هستم نمیتوانم نقشم را خوب بازی کنم. چون حرفهام بازیگری است. دوربین قاضی بیرحمی است و زمانی که بد باشید، شما را قضاوت میکند. دوربین بیرحمترین قاضی دنیاست و هیچ چیزی را نمیتوان از آن پنهان کرد از جمله شادی و ناراحتی را اما چون این حرفهام است، سعی میکنم تناقض احتمالی، به چشم دوربین نیاید.
تقابل با احساس
در شادیهای جمعی هم شرکت کردهاید؟
بله، من هر دو باری که به جام جهانی فوتبال رفتیم، در شادیهای جمعی شرکت کردهام. این شادیهای جمعی خیلی خوب و مثبت هستند. چون یک انرژی از آن جمع آزاد میشود. برای همین خود استادیوم رفتن هم برای من مفرح و شادی آور است چون انرژیای در جمع و شادی دسته جمعی هست که آدمها را بیشتر شاد و خوشحال میکند.
به سادگی حضور در یک جمع پرانرژی؟
بله، دقیقا. شاد شدن و شاد کردن من زیاد سخت نیست. مثلا اگر با عارف لرستانی به فوتبال یا با دوستم به سونا بروم، ورزش کنم یا به یک کنسرت بروم که خوانندهای که دوست دارم، برایم میخواند، شاد میشوم؛ از همین دست اتفاقات ساده.
پس شادی مفهوم دور از دسترسی نیست؟
نه، من حتی وقتی در جاده رانندگی میکنم هم شاد میشوم.