امروز یکشنبه 22 شهریور 1405

Sunday 13 September 2026

هر مادری روی لبه تیغ راه می‌رود


1401/08/01
کد خبر : 82579
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 56 نفر
خانه‌ای ۴ طبقه حوالی خیابان فلسطین، خانه خانواده اسکندری است؛ خانواده‌ای که ۳ دخترش هر کدام در سینما اسم و رسمی دارند و ۲ پسرش هم دستی در هنر. هرطبقه این خانه، با تابلوها، سرامیک‌ها و نقاشی‌های اهالی خانه تزیین شده و وقتی کنجکاوی امانت نمی‌دهد و سراغ هنرمندش را می‌گیری، ممکن است اسم تمام اهالی خانواده را بشنوی... مادر این خانواده،عذرا قهرمان، در سال‌های دور معلم بوده، اما حالا سال‌هاست بازنشسته شده و به جای رفتن سرکلاس و ایستادن در نقش معلم‌ها، خودش به کلاس‌های مختلف می‌رود و رایانه و موزاییک و... یاد می‌گیرد و البته دست به قلم هم می‌شود. برای همین وقتی داستان‌های مادر خانواده اسکندری را می‌شنویم، تازه متوجه می‌شویم چطور خواهران اسکندری در سینما فعال هستند و کنار این فعالیت گوشه‌ای از دنیای عکاسی و تجسمی و تئاتر و رنگ و طرح و پارچه ایستاده‌اند و خستگی‌ناپذیر به نظر می‌رسند. مادر خانواده و دخترهایش در یک بعدازظهر بهاری، دقیقا در لحظه‌هایی قبل از غروب آفتاب و وقتی که حیاط خانه هوای ملسی دارد، پای گفت‌وگو می‌نشینند. قبل از گفت‌وگو، در حیاط، مراسم عکاسی داریم و مادر خانواده از قبل با ما شرط می‌کند که چندان حوصله عکاسی ندارد و در ادامه هم ترجیح می‌دهد به جای ایستادن روبروی دوربین و لبخند زدن، برای ما از درخت خرمالوی حیاط تعریف کند و بوته رزی که هنوز گل نداده. سخت می‌خندند و سخت به درخواست‌های دختر کوچکش، لاله اسکندری، برای لبخند زدن به دوربین جواب می‌دهد و همین سختگیری است که بهانه می‌شود تا گفت‌وگو را با همین جدیت مادرانه شروع کنیم. مامان سخت می‌خندند، سخت هم رضایت می‌دهند. به نظر می‌آید همیشه همین‌طوری سختگیر و جدی هستند؟ لاله: بله، ما همیشه خیلی می‌ترسیدیم. البته هم مامانم خیلی جدی و سختگیر بود و هم بابام. مامان از ۱۸ سالگی دبیر بوده و انگار آن حالت معلمی و کنترل، در همه زندگی‌ با او مانده. اصلا هم غریبه و خودی نمی‌شناسد. خاله‌ام شاگرد مامان بوده، مامان معلم ریاضی بوده و امتحان‌های سختی هم می‌گرفته. یک بار بچه‌های کلاس خاله‌ام را راضی می‌کنند که پلی‌کپی امتحان را در خانه پیدا کند تا سوال‌ها را بخوانند و تقلب کنند. خاله‌ام این کار را می‌کند، اما روز امتحان، سوال‌های دیگری در برگه بوده. مامان فهمیده، سوال‌ها را عوض کرده. خلاصه خاله‌ام حسابی از همکلاسی‌هایش کتک می‌خورد! خانم اسکندری، چرا آنقدر سختگیر بودید؟ همیشه درباره آدم‌هایی که مسوولم سختگیرم. معمولا هم این سختگیری به نفع?شان بوده. به طور عام یک اصولی دارم که همیشه این اصول را برای تربیت بچه‌هایم در نظر می‌گرفتم تا تربیت درست و خوبی داشته باشند. آن اصول چه بود؟ اولا برای دخترها به استقلال معتقد بودم؛ هم استقلال مالی و هم استقلال شخصیتی. به اصالت هم اهمیت می‌دادم. یعنی اینکه، ارزش یک خانم‌ یا دختر، بیشتر از جلب توجه کردن ظاهری است. این درباره خودم صادق بود و تلاش کردم درباره بچه‌هایم هم صادق باشد که خدا را شکر هست. برای رسیدن به اینها، چه کارهایی می‌کردید؟ تمام تذکرهایی که ممکن بود خارج از خانه، از مدیر، ناظم و... بشنوند زودتر به آنها می‌گفتم و مواظب بودم رفتاری را به آنها یاد بدهم که کسی نتواند حرفی به آنها بزند و ایرادی بگیرد. دلم نمی‌خواست بچه‌ها خجالت بکشند یا مشکلی مثل گشت ارشاد برایشان پیش بیاید. در تربیت، باید حواست به دوچیز باشد؛ هم مسایلی که برای خودت مهم است و اعتقادات خودت است که همان اول گفتم برای من استقلال و اصالت بود اما یک مسایلی هم است که به جامعه مربوط است و جامعه از تو می‌خواهد که من هم برای مصون نگه داشتن بچه‌ها از مسایل اجتماعی، حواسم به آنها بود و سختگیری می‌کردم. مثل اینکه لباس و ظاهر?شان ناجور نباشد و... اینها را تذکر می‌دادم تا کسی در خیابان‌ به آنها ایراد نگیرد. آن‌وقت در تربیت تان، دختر و پسر متفاوت بودند؟ نه، هیچ تفاوتی نداشتند. اصول پایه‌ای تربیت، دختر و پسر ندارد چون مسایل انسانی است و به انسانیت ربط دارد. اخلاقیاتی که خودم به آنها معتقد بودم به هر ۵ فرزندم، یاد دادم. مثل دروغ نگفتن، دزدی نکردن، دغل‌بازی نکردن، نان کسی را آجر نکردن و... به نتیجه هم رسیدید؟ خدا را شکر بله. بچه‌های من هیچ کدام این اخلاق‌های نادرست را ندارند، درباره آن استقلال و اصالت هم همین‌طور. یعنی صد درصد به نتیجه رسیدید؟ می‌توانم بگویم، نتیجه حداکثر گرفتم. تمام این رفتارها و ملاحظات را برای خودم هم قائل بودم. مثلا استقلال برایم خیلی مهم بود. در دوره جوانی من، خانم‌‌ها زیر سایه مردها زندگی می‌کردند و هویت مستقل نداشتند، اما من از ۱۸ سالگی کار کردم و استقلال داشتم. لاله: پدربزرگ مادری من آدم عجیبی بود. این تفکرهای مامان از تربیت درست او می‌آید. با اینکه در آن زمان آدم متشرعی بود، اما معتقد بود دخترهایش باید دانشگاه بروند و درس بخوانند. در زمان آنها دخترها در نهایت تا دیپلم می‌خواندند، اما پدربزرگم به درس خواندن بچه‌هایش معتقد بود. مادر: پدرم نه‌تنها برای ما که دخترهایش بودیم، برای خواهرهایش هم همین استقلال و اصالت را می‌خواست. لاله: عمه‌های مادرم، همه کار می‌کردند. عمه بزرگش معلم و عمه کوچکش پرستار بود. یعنی ۱۰۰ سال پیش که خانم‌‌ها درس خواندن?شان هم با اما و اگر بود، آنها همه کار می‌کردند. در آن زمان و در شهرستان این خیلی اتفاق مهمی بود. این خیلی هم روی مامان و هم روی ما تاثیرگذار بود. همیشه، تصویرم از خانم‌‌ها، خانم‌‌هایی است که کار می‌کنند. اصلا مفهومی مثل خانه‌نشینی را نمی‌فهمم و نمی‌دانم کسی که در خانه است و کار نمی‌کند، چطور زندگی‌اش را می‌گذراند. نمی‌دانم، خانم‌هایی که دانشگاه می‌روند و درس می‌خوانند و بعد خانه‌نشین می‌شوند، چطور می‌توانند آن درس و مدرک را فراموش کنند. اصلا نمی‌دانم چرا این‌کار را می‌کنند و فرصت را از کسی که می‌خواهد درس بخواند و در جامعه باشد، می‌گیرند. مادر: من خانم‌ را صرفا به عنوان خانم‌‌خانه‌دار و مادر قبول ندارم. چرا، خب خانم‌‌های خانه‌دار هم از زندگی‌شان لذت می‌برند؟ زاویه دید خانمی که در اجتماع است گسترش پیدا می‌کند. وقتی کار می‌کنی و با آدم‌های مختلف در اجتماع آشنا می‌شوی، تجربه‌های جدیدی داری که از اینها می‌توانی در زندگی‌ات به خوبی استفاده کنی. مهم نیست این تجربه چقدر بزرگ یا کوچک باشد، اصلا می‌تواند روش تازه پخت قورمه‌سبزی باشد، اما خوب است. وقتی خودت را در چارچوب خانه محصور کنی، در واقع خودت را از یادگیری محروم می‌کنی و در چاردیواری می‌مانی. من ۲۰ سال است بازنشسته شده‌ام، اما همچنان تلاش می‌کنم چیزهای تازه یاد بگیرم و در خانه نمانم. مثلا ۲ سال پیش به کلاس رایانه رفتم و رایانه یاد گرفتم. لاله: مامان آدم فعالی است، هیچ‌وقت سرجایش ننشسته. سرکار می‌رفته، ۵‌تا بچه بزرگ کرده و تازه بعد از به دنیا آمدن من بازهم می‌خواسته رشته تازه‌ای در دانشگاه بخواند که انقلاب فرهنگی می‌شود و نمی‌تواند. این برای من خیلی جالب است. همین الان هیچ‌کس نمی‌تواند همزمان ۴ کار انجام دهد. یک‌ بچه قرار است به دنیا بیاید، ۶۰ نفر دورهم جمع می‌شوند و... اما خب مامان همه این‌کارها را باهم انجام می‌داد و هنوز هم همین است. هنوز هم به کلاس‌های مختلف می‌رود، چیزهای تازه یاد می‌گیرد. ۸-۷ سال پیش از من موزاییک یاد گرفت و وقتی نمایشگاه گذاشتم، ۳-۲ کار هم از مامان داشتم که فروش رفت. البته انگیزه‌اش از رایانه یاد گرفتن، این بود که برادرم به کانادا مهاجرت کرد و مامان می‌خواست بتواند با او در ارتباط باشد. مادر: اینکه انگیزه چی است که خیلی مهم نیست. مهم این است که آدم دنبالش برود و یاد بگیرد. خیلی‌ها انگیزه دارند، اما دنبالش نمی‌روند. پس الان راحت با رایانه کار می‌کنید، ایمیل می‌زنید و...؟ مادر: بله، بله. پس چی؟ لاله: ایمیل؟! مامان در فیس‌بوک هست، کلی هم فعالیت می‌کند و لایک می‌زند. قصد ندارید آن درسی که با انقلاب فرهنگی نخواندید دوباره بخوانید؟ مادر: نه دیگر، انگیزه‌ای برای درس خواندن ندارم. من قبل از ازدواجم شیمی دانشگاه تهران قبول شدم، پدرم مترقی بود، اما نه آنقدر که اجازه بدهد، تنها بیایم تهران و درس بخوانم. همان شهر خودمان تربیت معلم خواندم. بعد از اینکه روزبه به دنیا آمد، دوباره امتحان دادم که قبول شدم و خورد به انقلاب فرهنگی اما الان دیگر دنبالش نیستم و لزومی نمی‌بینم. حالا دلم می‌خواهد چیزهای جدیدی یاد بگیرم، شیمی دیگر مورد علاقه‌ام نیست. لاله: البته خانواده مامان من کلا به یاد گرفتن علاقه‌مندند. دایی‌ام استاد دانشگاه بود. در ۶۰ سالگی ناگهان تصمیم گرفت دوباره درس بخواند و سرکلاس نشست. لاله با این اوضاع و احوال و زندگی در چنین خانواده‌ای و داشتن چنین مادری، زندگی برای تو چطوری است؛ سخت است یا آسان؟ لاله: در بچگی خیلی سخت بود چون هیچ بچه‌ای سختگیری را دوست ندارد و دلش می‌خواهد کسی کاری به کارش نداشته باشد و خودش برای خودش راحت بچرخد و هر کاری دوست دارد بکند. در نتیجه خیلی از رفتارها و سختگیری‌ها، اصلا جذاب نبود اما الان که از آن روزها گذشته و به آن سختگیری‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم نتیجه خیلی از موفقیت‌هایم، همان سختگیری‌هاست. شاید اگر آن سختگیری‌ها نبود، در خیلی از کارها موفق نمی‌شدم. مامان من تازه الان خیلی مهربان است و به شما لبخند می‌زند، اما دوستان من تا سال‌های سال، وقتی به خانه ما می‌آمدند، جرات سروصدا کردن نداشتند اما در مجموع، الان خودم هم به این سختگیری اعتقاد دارم و فکر می‌کنم لازم است. برخی بچه‌های این نسل را می‌بینم که خانواده‌ها چقدر بی‌دلیل به آنها سرویس می‌دهند و هیچ نتیجه‌ای هم نمی‌گیرند. خیلی‌ها را دیده‌ام که سرویس‌هایی زیادی به بچه‌هایشان داده‌اند، اما در سنین بالاتر هیچ بازدهی هم از آنها ندیده‌اند. بچه‌های نسل جدید به همه کلاس‌ها می‌روند؛ موسیقی، ورزش، زبان و... زمان ما اصلا از این خبرها نبود. حالا قبول دارم که جنگ بود و این امکانات هم کمتر اما این دسترسی آسان، خیلی وقت‌ها خوب نیست. مادر: در تربیت همه‌چیز جای خودش را دارد. من ۵ بچه در فاصله سنی هشت سال داشتم، از غذا خوردن و حمام و مدرسه رفتن تا تربیت اخلاقی به عهده من بود. جنگ و مشکلاتش، یک اتفاق عام بود و همه ایران درگیرش بودند و فقط برای ما نبود اما من از اینکه دربرابر مشکلات خسته شوم و خودم را ببازم، بدم می‌آمد و می‌آید. بعضی‌ها فرار می‌کنند و بهانه پیدا می‌کنند تا خیلی چیزها را انجام ندهند اما من این‌طور نیستم، هرچیزی که به آن اعتقاد داشته باشم انجام می‌دهم. لاله، شما هم این خصلت شکست‌ناپذیری را از مادرتان یاد گرفتید؟ من و ستاره این خصلت را نسبت به بقیه، بیشتر داریم. بابام معمولا با مامانم شوخی می‌کند و می‌گوید؛ دخترهات از پسرهات مردتر شدند. واقعا نمی‌دانم این چیست. اینکه حالا یا من و ستاره بیش از اندازه مقاوم هستیم، یک بخشی هم به کار در سینما برمی‌گردد. این حرفه مهم‌ترین چیزی که به تو یاد می‌دهد، مقاومت است. آنقدر کار سختی است که تو در آن آب‌دیده می‌شوی و صیقل می‌خوری. شغل ما از بیرون خیلی جذاب است، اما وقتی داخل آن را نگاه کنی، تازه می‌بینی چقدر سخت است. خیلی از دوست‌های تازه بعد از اینکه با من سرصحنه فیلمبرداری می‌آیند، از این حرف می‌زنند که چقدر سخت است و اصلا تصوری از این ‌همه سختی نداشتند. خود به خود با این سختی‌ها و شرایط کار، آدم سخت و مقاومی می‌شوی. اینها آدم را محکم می‌کند و یاد می‌گیری نسبت به مسایل روزمره، آدم مقاوم‌تری باشی. حالا اینکه ما همیشه مامان را دیدیم و این سختکوشی را، خب راحت‌تر هم با سختی‌های کار و زندگی کنار می‌آییم. و فکر می‌کنید این مقاوم بودن همیشه خوب است؟ اینکه خیلی خوب است، اینکه همیشه هم سعی کردیم در حوزه‌های مختلف کار کنیم و در تمام آنها، کارهای خوب و درست انجام بدهیم هم همین‌طور. اگر بخواهم فقط برای یک‌چیز از مادرم گله کنم، این است که همه ما را خیلی ساده و روراست تربیت کرد. سادگی و روراستی که بد نیست؟ نه اصلا بد نیست و خیلی هم ویژگی مهم و دوست‌داشتنی‌ای است، اما مامان و بابا، طوری ما را تربیت کرده‌اند که هیچ کدام?مان آدم‌های پیچیده، مرموز و با لایه‌های تو در تو نیستیم اما در جامعه‌ای که ما زندگی می‌کنیم، این روراستی و سادگی، باعث می‌شود ضربه‌های بیشتری بخوریم چون گاهی این سادگی و صداقت در جامعه نیست. خیلی‌ وقت‌ها به دل اتفاقی می‌زنی و بعد حوادثی پیش می‌آید که ضربه می‌خوری. با خودت فکر می‌کنی اگر آنقدر صادق و خوش‌بین نبودم، شاید می‌توانستم جلوی این ضربه‌ها را بگیرم. البته در نهایت وقتی مشکلات حل و ضربه‌ها کمتر می‌شود، چندان هم از این سادگی و خوش‌بینی ناراضی نیستم. مادر: شاید یک دلیل این است که صداقت را به همه نمی‌شود یاد داد. مثل مهربانی و... بچه‌های من از وقتی چشم‌هایشان را باز کردند، این را در رفتار من و پدرشان دیدند و این خوش‌بینی و صداقت را دیدند که یاد گرفتند. همیشه هم به لاله گفته‌ام، این اشکال او نیست. انسان باید صادق باشد. حالا اینکه آدم‌های جامعه صادق نیستند، این دیگر چیزی است که لاله باید حواسش را جمع کند اما با صداقت هیچ وقت ضرر نمی‌کند و در نهایت هم وجدانش آسوده است. لاله: من نمی‌دانم، خوش‌بینیم. همیشه فکر می‌کنیم آدم‌ها همان‌طوری هستند که نشان می‌دهند. مثلا من خودم، اگر از کسی خوشم نیاید، رفتار زشتی با او نخواهم داشت، اما دیگر قربان صدقه‌اش هم نمی‌روم. یک فاصله‌ای را حفظ می‌کنم اما می‌بینم خیلی‌ها این‌طور نیستند؛ مقابل رویت از تو تعریف می‌کنند و پشت‌سرت هزار و یک حرف می‌زنند. من بارها دیده‌ام همکارم به تهیه‌کننده یا کارگردانی می‌رسد و قربان‌صدقه‌اش می‌رود. بعد می‌گویم تو که اصلا از این آدم خوشت نمی‌آید. جواب می‌دهد اشکال ندارد. دل?شان به همین‌ چیزها خوش است. شغل ما نشانی از همین جامعه است دیگر. مادر: این اصلا درست نیست. بامزه است، این خوش‌بینی و امیدواری به همه‌چیز، کاملا در کار شما هم مشخص است. مثلا تو هم بازیگری، هم کار موزاییک می‌کنی و هم عکس. ستاره هم در چند وجه کار می‌کند. این‌همه کار مختلف واقعا انگیزه و امیدواری می‌خواهد. مادر: این دقیقا راه سالم زندگی کردن است. وقتی عکاسی شما را خوشحال می‌کند و از آن لذت می‌بری، باید انجامش بدهی. خیلی بهتر از این است که در مسیری بیفتی که دوستش نداری. وقتی حواست به خوشحالی و کارهایی که دوست داری انجام بدهی باشد، اصلا دیگر جایی برای رفتارهای زشت انسانی نمی‌ماند. وقتی خودخواه باشید و فقط به خودتان فکر کنید، همین می‌شود که برای داشتن هرچیزی، دست به هرکاری بزنید و آدم‌ها را اذیت کنید. لاله: خیلی‌وقت‌ها من و ستاره، خیلی از نقش‌های خوب را فقط به خاطر اینکه اهل این کارها نبودیم از دست دادیم. واقعا شاید اگر این رفتارها نبود، ما الان جای دیگری در سینما ایستاده بودیم. دلم نمی‌خواهد نگاه مردم را به حرفه‌ام عوض کنم و این چیزی که از حرفه‌ام مثال می‌آورم، همه‌جا هست. اما اگر این رفتارها نبود، هرکدام از ما، الان در جای متفاوتی ایستاده بودیم. مهم‌ترین چیزی که پدرومادرم به من یاد دادند، سعه صدر و بی‌نیازی بوده. این باعث شده نه من و نه بقیه، حاضر نباشیم به خاطر رسیدن به خواسته‌هایمان، هرخط قرمزی را رد کنیم یا حاضر باشیم دست به هرکاری بزنیم. سرامیک و عکاسی، چیزهایی بود که درس?اش را خوانده بودم و دقیقا وقتی فضاهای خالی را دیدم و دیدم که انرژی‌ام تلف می‌شود، سراغ کارهای تازه رفتم و شاخه‌های دیگر را تجربه کردم. چون دیدم خیلی از همکارهایم ممکن است مدت‌های زیاد بیکار بمانند و پیشنهاد خوب نداشته باشند و همین بیکاری، جدا از مسایل مالی و شغلی، افسرده و عصبی‌کننده است. اساسا این خاصیت شغل ماست که باید منتظر پیشنهادها بمانی و همین انتظار اگر نتیجه نگیرد، مشکلات زیادی درست می‌کند. از این تجربه‌ها نتیجه گرفتید؟ من دوست دارم فضاهای خالی‌ام را با این کارها پر کنم. خیلی خوب است به جای منتظر نشستن، به نتیجه نرسیدن و عصبی شدن و فحش دادن به زندگی و کار و...، سرم را با همین کارها گرم می‌کنم. نمایشگاه عکس می‌گذارم، کارهای سرامیک انجام می‌دهم، قبل از عید یک کارگاه آموزش سرامیک داشتم و احتمالا امسال هم کارگاهی می‌گذارم چون همه اینها، برای من اتفاق خوبی می‌سازد. مادر: اصلا آموزش خوب است. خود آموزش و یاد دادن آن‌چیزی که بلدی به دیگران، تو را بخشنده و بی‌نیاز می‌کند. لاله: اصلا همین کار سرامیکی که برای شهرداری انجام دادم، خیلی اتفاق مهم و خوبی شد. تا قبل از آن، کسی برای نمای شهری این کار را نمی‌کرد، اما خب حالا حسابی مورد استقبال قرار گرفته، یک راهی باز شد و هنر کاشی‌کاری که در حال فراموشی بود، دوباره راه افتاد و مدرن و امروزی شد. هر چند شهرداری بی‌لطفی کرد، اما خوشحالم که می‌بینم خانم‌ها وارد این کار شده‌اند و جوان‌های زیادی مشغول‌اند. آن بی‌لطفی‌ها چه بود؟ جدا از اینکه بخشی از دستمزد آخرین کار ما پرداخت نشده، همین امروز دیدم بخشی از یکی از کارها در اتوبان صدر را به خاطر ساخت تونل نیایش، خراب کرده‌اند. حالم خراب شد. مدام از خودم می‌پرسم، مگر اینها نمی‌دانستند قرار است این بخش تخریب شود. اصلا چرا از اول پروژه را قبول کردند و حاضر شدند پول بدهند و ما هم آنقدر زحمت بکشیم. پیگیری نکردید؟ اصلا چرا من باید پیگیری کنم. من هنرمندم، چرا باید خودم را درگیر یک سیستم اداری بکنم که تکلیفش معلوم نیست. ۵ ماه در گرما و سرما یک کاری را انجام دادم، الان ۶ ماه است پولش را به من نداده‌اند و تازه امروز هم می‌بینم یک بخشی از آن خراب شده. به کل ماجرا که نگاه می‌کنم، می‌بینم اصلا من نباید درگیر همچین اتفاق‌هایی باشم. حالا چه چیزی را پیگیری کنم؟! بروم بپرسم چرا لودر انداختید و یک کاری را که شبانه‌روز انجام دادیم تا به نوروز ۹۰ برسد، خراب کردید؟ ۸۰-۷۰ متر از کار خراب شده و همه‌چیز که فقط پول نیست. خانم اسکندری! حالا این را بپرسم؛ این حرف‌ها و درددل‌هایی که شنیدیم، دقیقا همان چیزهایی است که بچه‌ها موقع حرف زدن برای شما می‌گویند؟ یا جنس دیگری دارد؟ مادر: بچه‌ها معمولا این چیزها را به من نمی‌گویند و با من حرف نمی‌زنند. چرا؟ با همدیگر بیشتر حرف می‌زنند و درددل می‌کنند. به هرحال ۳ تا خواهر با فاصله سنی کم هستند و دوست هم زیاد دارند، در نتیجه خیلی درباره مسایل و مشکلاتشان با من حرف نمی‌زنند و برای همدیگر تعریف می‌کنند. چیزهایی که شما به عنوان درددل می‌شناسید، معمولا به من گفته نمی‌شود. ناراحت نمی‌شوید و فکر نمی‌کنید بین شما و بچه‌ها فاصله‌ای هست؟ نه، اصلا. من این احترام را برای بچه‌هایم قائلم که آن‌چیزی که دوست دارند برای من تعریف کنند. مشکلات خودم را هم خیلی کم به بچه‌ها می‌گویم. تا آنجایی که بتوانم، خودم مشکلاتم را حل می‌کنم اما پیش آمده مثلا ماجرایی درباره ستاره بوده و به لاله گفتم تا از طریق او حل شود یا برعکس ولی درباره خودم، مشکلاتم را خودم حل می‌کنم. مادرها بچه‌ها را همیشه به شکل بچه‌ می‌بینند و دلشان نمی‌خواهد مشکلات?شان را به دوش آنها بیندازند. همیشه سعی می‌کنم، خودم دلگیری و مشکلاتم را حل کنم و بچه‌ها را درگیر و دلگیر نکنم. آن‌وقت میزان نزدیکی به بچه‌ها را از کجا می‌فهمید؟ نمی‌دانم، واقعا نمی‌دانم به من نزدیک هستند یا نه چون همیشه درگیر مسایل جدی بودم و تعداد بچه‌ها زیاد بود و کار هم می‌کردم، خیلی دل به دل بچه‌ها نمی‌دادم که حالا حرف‌های درگوشی مادر و دختری باهم داشته باشیم. البته که بچه‌ها این گله‌ را از من داشتند که خیلی به آنها نزدیک نمی‌شدم و حرف نمی‌زدیم. با این ماجراها، کدام شان به شما بیشتر شبیه است؟ توداری‌ لاله به من رفته است. ستاره خلقیاتش بیشتر شبیه من است و از همه کمتر هم سارا به من شباهت دارد. موافقی لاله؟ لاله: موافقم. ما خواهرها خیلی به هم نزدیک هستیم و همیشه حرف‌ها هم بین خودمان است اما فکر کنم بین ما ۳ ‌تا، من بیشتر از همه به مامان شبیه باشم. لاله بیشترچه مواقعی به مامان?تان فکر می‌کنید؟ لاله: بیشتر در سختی‌ها مدام به مامانم فکر می‌کنم و اینکه نگاه و منش مامانم به این شرایط چطوری است. البته در سفرها هم همیشه به یادش هستم و اصولا هرچیزی را ببینم که بدانم مامانم خوشش می‌آید، یادش می‌کنم و برایش می‌خرم. حالا اگر بچه‌دار شوید، روش مادرتان را برای تربیت پیش می‌گیرید؟ مادر: فکر نکنم چنین کاری کند. چرا؟ چون آن روش قدیمی شده. نسل‌ها عوض شده. من الان یک نوه دارم که با تمام ابهتم از پسش برنمی‌آیم. سیاست یکی به نعل، یکی به میخ زدن درباره‌اش دارم. منی که وقتی این بچه‌ها می‌خواستند به مدرسه بروند، صبح به صبح تمام رخت و لباس?شان را نگاه می‌کردم تا مرتب و درست باشند، الان درباره این یکی اصلا نمی‌توانم کاری بکنم. تازه این بچه به من خیلی احترام می‌گذارد و دوستم دارد. مادر بودن و معلمی، شبیه بندبازی می‌ماند. باید مدام حواست به تعادل باشد، چون اگر از دست برود، می‌افتی. مثلا اگر تشری می‌زنی، باید بعدش ملایم شوی. اگر تشرها زیاد شود، هم بچه‌ها و هم شاگردها، طاقت نمی‌آورند. لاله: خب به هرحال زمان گذشته، نسل‌ها تغییر کرده‌اند و روش‌های تربیتی هم عوض شده. شاید اصل تربیت همان باشد، اما شکل تربیت کاملا تفاوت می‌کند. اگر بخواهید یکی از خصلت‌های مادرتان را برای خودتان نگه دارید، کدام را نگه می‌دارید؟ این میل به آموختنش برای من خیلی جالب است. اینکه دوست دارد در هرشرایطی، یک چیز تازه یاد بگیرد و خودش را به روز کند، خیلی برای من دوست‌داشتنی و خوب است.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://aftabir.com/index.php/article/show/82579
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید