وجود کاستیها و شر (۱) در برگهای زرین کتاب تکوین عنایت الهی، ذهن هر بیننده و اندیشمندی را به خود معطوف میکند، و زمینه پیدایش سؤالات و شبهاتی را درباره سازگاری شر با ذات وجود خدا و صفات کمالی خدا، مانند: صفت عدل، قدرت، علم و خیر خواهی محض را به وجود میآورد. در این میان بعض حکما و متفکران متاله با اظهار عجز و ناتوانی، مساله شر را در زمره اسرار و معماها قرار دادهاند (۲) و لکن اکثر فلاسفه اسلامی به پاسخگویی وارائه راهحلهای مختلف دستیازیدند، که اینجا مجال اشاره و تحلیل ادله و این که آیا ادله وافی به مقصود استیا نه؟ نمیباشد - و اگر توفیق الهی بر این بنده قرین گردد در آینده نزدیک آن را در قالب کتابی تقدیم دانشپژوهان و دانش دوستان خواهم کرد - و لکن از میان نظریات ارائه شده، دو نظریه از همه مهمتر بلکه کلید اساسی گشودن معضل شر به نظر میرسد، که عبارتند از: نظریه افلاطون (نیستی انگارانه شر) و راه حل ارسطو (نظریه تقسیم گرانه شر).
اکثر فلاسفه اسلامی نیز قول افلاطون را اتخاذ و با تقریرات مختلف به تبیین و مستدل کردن آن پرداختند. و بدین گونه فلاسفه اسلامی تمام وجودات را خیر محض و تمامی شرور را مستند به «عدم» میدارند:
صدرالمتالهین در دفاع از نظریه عدمی بودن شر چنین استدلال میکند:
«فلاسفه معتقدند که شر ذاتی [وجود] ندارد بلکه امر عدمی است، یا عدم ذات خود استیا عدم کمال ذاتی، چون اگر شر امر وجودی باشد، یا شر برای خودش خواهد بود یا برای دیگری، اما صورت اول جایز نیست چون در این حالت میبایست از ابتداء موجود نمیشد، برای این که یک شیء نمیتواند مقتضی عدم ذات خود باشد. اما صورت دوم که شر عادم ذات یا کمال دیگری شود، در این فرض شر همان امر عدمی خواهد بود نه امر وجودی که نقش فاعل و عادم را ایفا میکند». (۳)
حاصل کلام این که مطابق نظریه افلاطون که ماخذ فلاسفه اسلامی و غربی نیز است، عالم وجود خیر محض است و شرور آن جز اعدام بیش نیست. نظریه فوق در توجیه مساله شر و رفع اشکالات آن از کاربرد بیشتری برخوردار بود. لکن این نظریه با یک مانع و معضلی به نام وجود «شر ادراکی درد و رنج و الم» مواجه است که بنابر ادعای آن بعض وجودات متصف به شر بالذات هستند، و در صورت اثبات آن باید خط بطلان بر نظریه نیستی انگارانه شر کشید; نظریهای که به همراه نظریه ارسطو متکفل حل شبهاتی در رابطه با عنایت و عدل الهی و امحاء «ثنویت» بود.
مکتوب حاضر در مقام تبیین مساله شر ادراکی و تحلیل ادله موافقان و مخالفان در «حکمت متعالیه» است، در این مختصر آراء حکماء متاله چون ملاصدرا، ملاهادی سبزواری و علامه طباطبائی و بعضی معاصران مورد کاوش و جستجو قرار خواهد گرفت. همچنین به مساله عدول «صدرا» از نظریه عدمی بودن شر و قول به وجودی بودن شر ادراکی - که به گفته وی امر عجیبی است و مورد غفلتحکماء متاخر شده است - اشاره خواهد شد.
● شر ادراکی
همان طوری که در پیشگفتار اشارت شد مساله شر ادراکی بزرگترین مانع برای نظریه عدمی بودن شر محسوب میشود و در صورت اثبات آن تمام استدلالهای فلاسفه از عصر افلاطون گرفته تا عصر حاضر عقیم خواهد ماند. از این رو فلاسفه برای گشودن معضل این مساله از هیچ کوشش و تلاش دریغ نمیکنند. اما آیا فلاسفه پیش از صدرالمتالهین در این راه موفق بودهاند یا نه؟ تبیین پاسخ آن خارج از حیطه عنوان مقال است و لذا به اعتراف خود «صدرا» در این موضوع بسنده میشود که میگوید:
«بدان که در باب شر، اشکال و معضل عظیمی وجود دارد که گره آن تا عصر حاضر باز نشده و من با استعانت الهی آن را حل خواهم کرد». (۴)
اما اینکه آیا خود صدرا و یا حکمای متاخرش در این راه موفق بودند یا نه؟ پاسخ آن در صفحات پسین روشن خواهد شد.
● تذکار
پیش از تحلیل و بررسی مساله شر ادراکی باید به عنوان مقدمه نکتهای را تذکار داد و آن این که آلام و دردهایی که انسان یا موجود ذی شعور دیگر از عوامل مختلف مانند ضربات وارد بر بدن یا مشاهده مناظر خوفناک، یا شنیدن اخبار ناگوار تحمل میکند، اگر همه آنها را تحلیل و بررسی نماییم به این رهیافتخواهیم رسید که تمامی این آلام مربوط به ادراک نفس و روح انسانی میشود. و این روح و نفس است که با اتحاد و پیوندی که با صور ادراکیة و علمیه خود دارد، در مقابل عوامل مذکور متاثر و متالم میشود، پس هر درد و المی توام با ادراک امر منافی است و اگر ادراکی در بین نباشد، درد و رنجی نیز نخواهد بود. این نکتهای که ذکر شد مورد اتفاق تمامی فلاسفه است; مثلا شیخالرئیس در تعریف الم و لذت میگوید:
«ان اللذة هی ادراک و نیل لوصول ما هو عند المدرک کمال و خیر من حیث هو کذلک. و الالم هو ادراک و نیل لوصول ما هو عند المدرک آفة و شر». (۵)
● تحریر موضع خلاف
موضع خلاف بین موافقان و مخالفان از همین ادراکات امور منافی و متضاد با طبع نفس شروع میشود به این معنی که موافقان وجودی بودن شر ادراکی به این مدعیاند که همین ادراکات - که امور وجودیاند - بالذات و بنفسه منافی و مضاد با طبع نفس متالم است و لذا متصف به شر میشوند و لکن مخالفان از دو طریق (انکار وجودی بودن ادراکات امور منافی (طریقه صدرایی) یا انکار شریتبالذات ادراکات) به توجیه شر ادراکی پرداختند که ذکر خواهد شد.
▪ تذکار نکته ظریف: در تبیین محل بحث نباید از نکتهای ظریف و در عین حال بسیار مهم غافل ماند آنچه مدعای مخالفان است، انکار و نفی کلی وجودی بودن شر است. به این معنی که هیچ وجودی - چه بسیار و چه کم - یافت نمیشود که شر بالذات باشد، بلکه تمامی شرور به مبادی عدمی بر میگردند. و لذا اگر یک مورد بسیار کوچک وجودی یافتشود که بالذات متصف به شر میشود، این در نقض و ابطال نظریه عدمی بودن شر، به تنهایی کفایت میکند.
اما مدعای موافقان یعنی وجودی بودن شر (شر بالعرض)، به صورت قضیه جزئیه مطرح استبه این بیان که بعضی وجودات بالذات متصف به شر میشوند، و معنای شر در این استعمال و نظریه به معنای سلبی و عدمی نیستبل به معنای درد و رنج و عذاب روحی و روانی است که آن مستغنی از تعریف و یا غیر قابل تعریف است.
و لذا اگر بعضی وجودات متصف به شریتشوند و در عین حال بر آنها فواید و ثمرات جانبی مترتب شود، این نقض مدعای موافقان تلقی نمیگردد. چرا که آنها مدعی تحقق وجود شرور بالذات به صورت مطلق هستند خواه شر محض باشد و خواه در ترکیبی از خیر و شر.
● ادله موافقان
الف ) ادعای بداهت: بعضی از طرفداران وجودی بودن شر ادراکی برای مدعایشان ادعای بداهت و ضرورت کردند که اینجا به نظریه فخر رازی و محقق دوانی اشاره میشود:
▪ فخر رازی:
«علم ضروری حاکم است که الم و درد امر وجودی است و در این مساله بین عقلاء اختلافی وجود ندارد. اما در مساله وجودی بودن لذت اختلاف وجود دارد، بعضی (۶) لذت را امر عدمی تفسیر کردند و آن را عبارت از زوال درد و الم تعریف کردند. اما حتی در میان این بعض نیز اختلافی در وجودی بودن الم نیست». (۷)
▪ محقق دوانی:
«شریتشر ادراکی به خاطر این است که آن ادراکی است که متعلق به امر منافی و مضاد شده است و این ادراک امر ثبوتی است که متعلق به امر عدمی شده است. ادراک از این لحاظ متصف به شریت ذاتی میشود ولو این که متعلق آن شر دیگری است ... این مساله امر روشن و بینی است که هیچ عاقلی آن را انکار نمیکند». (۸)
ب) ابطال ادله مخالفان: دومین طریقی که موافقان به اثبات مدعایشان میپردازند ابطال ادله مخالفان است و چون مساله وجودی بودن بعض شرور مساله بدیهی تلقی میگردد; لذا مادامی که ابطال آن مبرهن نشده استباید به عنوان نظریه بلامعارض پذیرفته شود; چرا که ادله مخالفان وافی به مقصود نیست پس ادعای بداهت غیر مخدوش باقی میماند.
ملاجلال الدین دوانی در تحلیل و نقد ادله مخالفان این چنین میگوید:
«قول محققانه آن است که اگر مراد فلاسفه از نظریه عدمی بودن شر، این است که منشا شر به امور عدمی برمیگردد این نظر صحیحی است و ایراد ما بر آن وارد نیست. اما اگر مقصودشان این باشد که شر حقیقی و بالذات منحصر به «اعدام» است و آنچه از بعضی وجودات به شریت متصف میگردد، از باب عرض و مجاز است، در این فرض ایراد ما بر فلاسفه موجه است [بداهت وجودی بودن الم]». (۹)
وی با ذکر مثالی در مقام مطالبه دلیل از مخالف میگوید:
«در مساله قطع عضوی از بدن، چرا جایز نیستشر واقعی الم و درد باشد که امر وجودی است و خصم باید برای نفی و انکار آن، دلیل و برهان اقامه کند و زمانی که در یک موردی مثل «قطع» برهان خصم تمام نشد. این نقض کلیت ادعای مخالفان است». (۱۰)
ـ پاسخ مخالفان
طرفداران نیستی انگارانه شر برای رهایی از اشکال نقضی، متمسک به تفسیر و توجیه «ادراک الم» شدند که اکثرا آن را امر وجودی دانسته و از این لحاظ شری بر آن نیستبلکه شریت آن نسبتبه شخص دردمند است که ترکیب اتصالی عضوی از بدن خود را از دست داده است. و لذا باز شریت «ادراک» به امور عدمی بر میگردد. که در ذیل به گزارش آراء فلاسفه اسلامی میپردازیم:
ـ شیخ طوسی:
«آلام و دردها از جهت این که ادراکات امور [منافی] هستند; متصف به شر نمیشود و همین طور حضور امور منافی (مدرکات) و یا صدور آنها از علل خاص خود نمیتوان آنها را از این جهت متصف به شریت کرد، بلکه شر نسبتبه انسان دردمند است که حالت اتصافی عضوی از بدن خود - که میبایست متصل و هماهنگ باشد - را از دست داده است». (۱۱)
ـ میر داماد:
«آلام از جهت ادراکات و وجود مدرکات یا صدور آنها از علل خاص خود به هیچ وجه شر نیستند بلکه شریت آنها نسبتبه حال انسان دردمند است که فاقد ترکیب اتصالی بدن است». (۱۲)
ـ ملا شمسا گیلانی:
«المی که عارض عضوی میشود به این اعتبار که الم موجود در عضو است، شر بالذات نیست، بلکه شر بودن الم به اعتبار صاحبتشر بالذات است که آن عدم راحتبدن است و عدم بعض ملائمتبدن». (۱۳)
استدلال صدرالمتالهین; وی بعد از گزارش نظریه محقق دوانی به نقد آن و استدلال مدعای خود چنین میپردازد:
ـ «مقصود فلاسفه از شر، قسم دوم (شر حقیقی عدم) است و ایراد [دوانی] بر فلاسفه موجه نیست. برای این که الم عبارت از ادراک منافی عدمی - مانند گسیختگی اعضاء بدن - با علم حضوری که در آن علم و معلوم متحد است نه با علم حصولی تا دو امر متفاوت [همان طوری که دوانی ادعا کرده است] به نام تفرق اتصالی و صورت حاصله از تفرق در صقع نفس انسانی، وجود داشته باشد، بلکه فقط یک شیء وجود دارد و آن هم حضور امر عدمی که الم واقعی است». صدرا در پاسخ به سؤال مقدر که آیا حضور امر منافی و عدمی از قسم ادراکات استیا از نوع اعدام؟ میگوید: «حضور امر منافی عدمی ولو این که نوعی از ادراک محسوب میشود، لکن آن از افراد عدم است» وی برای توجیه این که یک شیء چگونه ممکن است هم در عداد ادراکات که نوعی امر وجودی است و هم در بوته «اعدام» قرار گیرد، متوسل به «عدم ملکه» میشود که حظی از وجود دارد و میگوید:
«عدمی بودن حضور امر منافی که نوعی ادراک است، عدم مطلق نیستبلکه برای آن یک نحو ثبوت و وجودی است مانند وجود عدم [و] ملکه مثل عماء [و کوری]، و از طرفی چون مستدل شده که وجود یک شیء عین ماهیت آن است. پس وجود و «عدم» عین «عدم» است همانطوری که وجود انسان عین انسان و وجود فلک عین فلک است. و نیز در فلسفه مبرهن است که علم به هر شیءای عین معلوم بالذات است، و هکذا در محل بحث [ چون ادراکات متعلق به امر عدمی شده است] وجود (شر) عین تفرق و انقطاع است که امر عدمی است و ادراکی که به آن متعلق میشود نیز عین وجود مدرک خواهد شد یعنی امر عدمی». (۱۴)
صدرا بحثشر ادراکی را در جزء چهارم و آخر بحث معاد با همین شیوه استدلال آورده است. (۱۵) حاصل آن که صدرا میخواهد با سه مقدمه ذیل به اثبات مدعایش بپردازد:
۱) مساوقت ادراک با علم حضوری: ادراک درد و الم که متعلق به انفصال بدنی میشود از طریق علم حضوری انجام میگیرد: «ان الالم ادراک للمنافی کتفرق الاتصال و نحوه بالعلم الحضوری و هو الذی یکون العلم فیه هو المعلوم بعینه لاصورة اخری حاصلة منه».
۲) اتحاد وجود و ماهیت: وجود و ماهیت هر شیءای با هم متحد است، و لذا وجود «عدم» همان «عدم» است. «وجود کل شیء عین مهیته فوجود العدم عین ذلک العدم کما ان وجود الانسان عین الانسان».
۳) اتحاد علم و معلوم: «الوجود [الادراکی] عین التفرق او الانقطاع او الفساد الذی هو امر عدمی و الادراک المتعلق به عین ذلک الوجود الذی هو نفس الامر العدمی».
● نتیجه:
ماحصل اینکه ادراکی که شخص دردمند از الم و درد دارد متعلق به امر عدمی (انفصال بدنی) است و چون وجود امر عدمی نیز همان عدم است و نمیتواند تغییر ماهیت دهد، پس معلوم و مدرک متالم عبارت از فقدان اتصالی بدن کهامرعدمیاست وعلم به معلوم عدمی نیز مطابق اتحاد علم و معلوم، عدمی خواهد بود. پس ادراک درد یعنی ادراک انفصال وعدم که هر دو قسم عدمیاند.
تاملی بر نظریه صدرا
۱) اشکال اول و دوم از حکیم متاله علامه طباطبائی (۱۶) است که متوجه مقدمه اول میشود به این توضیح که: اصل اشکال در شر ادراکی منحصر به شر ادراکی حسی مانند قطع عضو بدن نیست. تا ادعای علم حضوری شود بل اشکال اعم از ادراک حسی و غیر حسی است و شامل علوم تصدیقی خیالی میشود; مانند درد حاصل از ادراک موت دوستان و اقربا که در آن علم حضوری وجود ندارد.
۲) اگر فرضا اصل اشکال را محدود به شر ادراکی حسی بدانیم، باز ادعای علم حضوری در آن مخدوش است. برای این که در ادراک امور حسی خطاهای علم به قدری کثیر و شایع است که ادعای وجود هرگونه علم حضوری را گزاف و ناصحیح تلقی میدهد. به عنوان مثال میتوان به درد و رنجبیماری اشاره کرد که پایش را بعد از عمل جراحی از دست داده و لکن بیمار باز برای مدت چندی در بعضی از اوقات احساس درد ناحیه پای مقطوع خویش میکند.
۳) این ایراد باز متوجه مقدمه اول است، چنانچه اگر فرضا پذیرفتیم که ادراک با علم حضوری انجام میگیرد و لکن متعلق آن نمیتواند امر عدمی باشد، چرا که امر عدمی عدم محض است و نمیتواند متعلق و طرف اضافه و نسبتی قرار گیرد. و از این رو بعض اعلام مانند فخررازی (۱۷) اشکال می کنند که چگونه ممکن است امر عدمی (فقدان اتصالی) دارای اثری (الم و درد) باشد.
ظاهرا خود صدرا متفطن این اشکال بوده و سعی کرده است تا آن را با پیش کشیدن «عدم ملکه» حل کند: «لکن له ثبوت علی نحو ثبوت اعدام الملکات» مرحوم حاجی در نقد آن مینویسد:
«این توجیه صدرا افتادن به دام چیزی است که انسان از آن فرار میکند، برای این که در این صورت شر امر وجودی میشود، در حالی که هدف صدرا نفی آن بود». (۱۸)
۴) اگر قبول کنیم که متعلق ادراک امر عدمی است و لکن از آن استنتاج نمیشود که خود «ادراک» نیز امر عدمی باشد. اگر ادراکی در بین باشد - خواه متعلق آن را امر وجودی فرض کنیم و خواه امر عدمی - نمیتوان وجودی بودن آن را به بهانه این که متعلق آن امر عدمی است; انکار کرد. همان طوری که اگر متعلق علم، عدم ملکه باشد این به معنای نفی علم نیست، بلکه این عین علم به شیءای است که شانش وجود است، نه اینکه به معنای مطلق نفی علم است.
و لذا مقدمه دوم صدرا که دلالتبر اتحاد وجود «عدم» با ماهیت «عدم» میکند، نامعقول بنظرمیرسد. چراکه اگر«عدم» همان طور در بوته «عدمیت» باقی بماند، اینجا کلام صدراصحیح است. امااگرعدماز عدمیتخارج و جامه وجود بر تن کند; دیگر نمیتوان گفت که باز وجود عدم عین عدم است. از این بیان ضعف مقدمه سوم نیز روشن میشود.
۵) اشکال متوجه متعلق ادراک (که به صورت علم حضوری در صقع نفس حاضر است) میشود، آیا آن امر عدمی استیا امر وجودی؟ صدرالمتالهین در اکثر مواضع امر حاضر را «امر منافی عدمی» معرفی میکند: «ان الالم هو ادراک للمنافی کتفرق الاتصال» (۱۹) «بل حضور ذلک المنافی العدمی هو الالم بعینه». (۲۰) پس فرق استبین امر عدمی و امر منافی عدمی که صدرا دومی را در استدلال خود اخذ کرده است و فرق آن نیز بر کسی پوشیده نیست که امر منافی حتما باید امر وجودی باشد تا تنافی معنی پیدا کند به خلاف امر عدمی که حظی از وجود ندارد.
بنابراین معلوم و مدرک در مساله «الم» در مشرب صدرا عبارت از امر منافی است نه امر عدمی. و لذا اگر قرار است که از اتحاد و این همانی «علم و معلوم» در مساله درد نتیجهای استنتاج گردد باید اتحاد درد با امر منافی باشد نه با امر عدمی. پس آنچه در نزد دردمند و نفس متالم حاضر است عبارت است از امر منافی عدمی. اما صدرا در اخذ نتیجه از مقدمات استدلال خود از کلمه «منافی» چشم پوشی کرده و سخن از اتحاد ادراک با امر عدمی به میان آورده است. به بیان دیگر، نتیجه صدرا از حیث قواعد منطقی آن وقت منتج است که مبتلا به مغالطه نگردد در حالی که یکی از مقدمات استدلال «امر منافی عدمی» است اما صدرا در اخذ نتیجه از آن طفره رفته و گویا آن را نادیده گرفته است.
۶) اشکال آخر اشکال مبنایی است که بعضی از معاصران (۲۱) ذکر کردهاند و تبیین آن متوقف بر بیان مقدمهای است و آن این که; در میان فلاسفه در تعریف حقیقت «لذت و الم» اختلاف است که آیا لذت و درد همان ادراک منافی استیا مرتبه فوق و متاخر از آن که کیفیت ادراکی محسوب میشود. کلمات شیخ الرییس در این موضوع مختلف به نظر میرسد. در اشارات «الم» را به ادراک منافی تعریف میکند. (۲۲) لکن در کتاب «الادویة القلبیه» رای دیگری را اتخاذ میکند و میگوید: «حقیقت مساله تا الآن با براهینش ثابت نشده است لکن به نظر میرسد که الم غیر از ادراک منافی است». (۲۳) صدرالمتالهین از قول مشهور حکما که الم عین ادراک منافی است در جلد چهارم حکمت متعالیه خود دفاع میکند. (۲۴) بنابراین مقدمه اگر کسی الم را غیر ادراک منافی، تفسیر کند در اینجا میتوان بر مقدمه اول صدرا جرح وارد کند که الم ادراک منافی نیست که صدرا آن رادرمقدمه اول اخذ کرده است.
حاصل آن که به نظر میرسد با توجه به این اشکالات ششگانه، استدلال صدرا از عدمی بودن شر ادراکی از جهت قواعد منطقی مواجه با مانع شده و نمیتوان آن را بعنوان پاسخ اشکال محقق دوانی پذیرفت.
● عدول صدرا از نظریه عدمی بودن «شر»
صدرالمتالهین در اکثر مؤلفات خود از نظریه نیستی انگارانه شر دفاع و آن را برهانی دانسته است، و لکن از بعضی عبارات ایشان در شرح اصول کافی - که به نظر میرسد جزء آخرین مؤلفاتش بوده باشد - استظهار میشود که از نظریه پیشین خود عدول کرده استبدین منظور برای اثبات این مدعا، فرازهایی از عباراتشان را نقل میکنیم:
ـ وی در شرح حدیثی مبنی بر این که «خیر» وزیر عقل و «شر» وزیر جهل است وارد بحثشر میشود، و لکن ظاهرا در اظهار نظریه جدیدش تعجیلی نمیبیند بلکه ابتدا تحت عنوان «التحقیق» به اثبات نظریه عدمی بودن شر میپردازد. و بعد از این تحقیق که از عدمی بودن شر حمایت میکند، تحقیق دومی را باز میکند و در آنجا عباراتی میآورد که نه تنها ظاهر در وجود داشتن شر ادراکی استبلکه تصریح هم میکند که تا جای هیچ گونه شک و تردیدی نباشد. وی در تبیین شر ادراکی میگوید:
«قول محققانه نزد من این است که شر ادراکی حقیقتا شر بالذات استبلکه شر مضاعف هم استبرای این که تحقق هر معنایی تاکید ذات و ماهیتخودش است، پس در این نوع شر ادراکی، شر مضاعفی وجود دارد. سپس هر موقع که قوه ادراک کننده شر، اقوی و یا کمالی که مفقود میشود، زیادتر باشد، در این صورت درد شدیدتر و شر هم بیشتر خواهد بود. در این مطلب خوب دقت کن چرا که آن امر عجیب و شانش والا است. [وجه آن نیز روشن است] و برهان بر شر محض بودن بعضی وجودات اقامه شده است .. .و عذاب جهل مرکب از همین قبیل استیعنی شر وجودی، زیرا در جهل مرکب ادراک وجود دارد [به خلاف جهل بسیط که فاقد ادراک است]». (۲۵)
مرحوم صدرا سپس در مقام سیر و استقراء برای شر چهار مصداق ذیل را ذکر میکند:
۱) امور عدمی مثل فقر و موت;
۲) شر ادراکی; مانند الم و اذیت و جهل مرکب (کل ما لایخلو عن ادراک من صاحبه