امروز یکشنبه 22 شهریور 1405

Sunday 13 September 2026

فیلسوف هزاره دوم


1401/08/01
کد خبر : 82481
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 59 نفر
ایگنیشس قهرمان رمان اتحادیه ابلهان مثل هیچ‌کس نیست. او قهرمان یکتا و یگانه اجتماعی است که جان کندی تول با ظرافت و ریز بینی بنا نهاده. از همان اولین سطور نویسنده با توصیف قهرمانش به ما نشان می‌دهد که او اصلا شبیه جوانان نسل خودش نیست و این را وقتی بیشتر می‌فهمیم که پلیس به او مظنون می‌شود و می‌خواهد دستگیرش کند. همین ماجرای کوچک اولین تلنگر است به صف ایستاده قطعات دومینو و خواننده در این اولین صفحات رمان حتی فکرش را هم نمی‌کند که این واقعه کوچک و به ظاهر بی‌اهمیت چه سر درازی دارد. ایگنیشس پسری است بسیار درشت هیکل تا جایی ‌که همه جا جلب توجه می‌کند. او که در کودکی پدر خود را از دست داده اکنون با مادرش زندگی می‌کند. مادر در سراسر رمان پسر را مدیون خود می‌داند زیرا برای پرداخت هزینه تحصیل پسر متحمل تلاشهای زیادی شده است. ایگنیشس که فارغ‌التحصیل مقطع کارشناسی ارشد است خود را یک نابغه می‌داند و هیچ کاری انجام نمی‌دهد مگر نقد جامعه در نوشته‌های پراکنده‌اش. او که مشخصا از لحاظ شخصیتی پارانویا دارد همه جا درصدد است برتری خود را به اثبات برساند و رهبری اطرافیانش را برای رسیدن به جامعه‌ای از نقطه نظر او برتر، برعهده بگیرد و همین امر باعث می‌شود که هرکجا او پا می‌گذارد فاجعه‌ای رخ دهد. از این رو می‌توان گفت ایگنیشس فیلسوف پایان هزاره دوم میلادی است. او اگر چه از دل جامعه عصیان زده آمریکا سربرآورده اما مدلی امروزی است از دون کیشوتی که به مبارزه با غول‌های این جامعه بر می‌خیزد و با این کار جماعت عظیمی را علیه خود می‌شوراند، جماعتی که نویسنده نام اتحادیه ابلهان را بر آنها نهاده است. همه چیز ایگنیشس نشانگر این تمایل به مبارزه با نرم‌های معمول جامعه مدرن است. او با شلوار گشاد پشمی، پیراهن فنانل، سبیل‌های پر پشت و کلاه شکاری همچون وصله ناجوری همه جا نگاه‌ها را به سمت خود بر می‌گرداند. کلاه سبز او همچون نمادی از شخصیتش تا پایان کتاب روی سرش باقی می‌ماند و همه جا مثل نشانه‌ای خاص از آن یاد می‌شود. هنگامی که شخصیت‌های دیگر که نام او را نمی‌دانند از او با این کلاه یاد می‌کنند، خواننده به سرعت در می‌یابد که او در آنجا حضور داشته. این کلاه اولین توصیفی است که نویسنده در همان سطر اول رمان برای ایگنیشس آورده و این تا حدودی اهمیت این نماد ظاهری را می‌رساند: «یک کلاه شکاری سبز رنگ سری را که بیشتر به یک بادکنک حجیم شباهت داشت می‌فشرد.» ایگنیشس خود را نابغه می‌داند و تلاش می‌کند برای نجات بشریت از منجلابی که به زعم او برای خودش درست کرده، کاری بکند. او با توصیف وقایع روزانه در انبوه دفترچه‌هایش قصد دارد تا شکل مدونی به این تلاش بدهد. این یادداشت‌های روزانه که متن آنها در رمان آورده شده گذشته از اینکه از لحاظ ساختاری جنبه پست مدرنی رمان را تقویت می‌کند دو کارکرد مهم دیگر نیز دارد: یکی اینکه شخصیت درونی ایگنیشس را بیشتر و بهتر تصویر می‌کند و دوم اینکه خواننده وقایع نقل شده را یک بار دیگر و این بار از دیدی متفاوت با دید نویسنده رمان می‌خواند و این تضاد فضای طنزآلود رمان را دوچندان می‌کند. این یادداشت‌ها نشان می‌دهد که ذهن قهرمان ما تا چه اندازه گرفتار پارانویاست. ایگنیشس یادداشت‌هایش را با این اصطلاح آغاز می‌کند: «خواننده عزیز!» و سپس جمله‌ای قصار از فیلسوفان و نویسندگان گذشته می‌آورد که لزوما هم ربطی به متنی که می‌نویسد ندارد. برای نمونه او یکی از بلندترین یادداشت‌هایش را اینگونه آغاز می‌کند: «نویسنده بزرگ دوست و ولی نعمت خوانندگانش است. مکالی» (ص۱۵۲) بعد از این جمله نزدیک ۱۳ صفحه نقل ماجراهایی می‌آید که خواننده پیش از این آنها را از قول نویسنده خوانده؛ اما این جمله قصار بر پیشانی این یادداشت طولانی تنها یک مفهوم دارد و آن اینکه ایگنیشس خود را نویسنده‌ای بزرگ می‌داند، این مسئله در سطور بسیاری دیده می‌شود مثلا در همین یادداشت چنین آمده: «ملت ما موشکافی ناظری چون پسر کارمندتان را نیاز دارد، البته به این شرط که هیچ مشغله‌ای نداشته باشم. همین حالا هم میان کاغذهایم نوشته‌ها و یادداشت‌های سهمگینی هست که چشم‌انداز معاصر را ژرفا می‌بخشد و به نقد می‌کشد.»(ص ۱۵۹) شاید در بدو امر این تلقی برای خواننده ایجاد شود که با شخصیتی ساده دل، ناآگاه و معصوم روبه‌رو است. اما به‌تدریج درمی‌یابیم که این تلقی اشتباه است. ایگنیشس فرزند زمان خود است: قهرمان و فیلسوف دوره‌ای که همه چیز با دروغ و فریب پیش می‌رود. او ابزارهای ترقی در جامعه خود را به خوبی یاد گرفته است، حتی بیشتر از دیگران. او فهمیده است اگر می‌خواهد هنرمندی بزرگ و مطرح باشد باید متفاوت باشد و این تفاوت را به اغراق آمیز‌ترین شکل‌ها به رخ می‌کشد. او سینمای روز آمریکا را نفی می‌کند اما یکی از بزرگ‌ترین لذت‌هایش رفتن به سینماست. او همه جا و به همه شکل تلاش می‌کند تا از همه استفاده ابزاری کند تا مطرح شود. در یادداشت‌هایش مکررا می‌خوانیم که به کاری که می‌کند اعتقادی ندارد ولی مجبور است. از همه اینها گذشته او شخصیتی بی‌نهایت دروغگوست و از گفتن کوچک‌ترین دروغ‌ها تا بزرگ‌ترین آنها ابایی ندارد. جالب اینجاست که این دروغ‌ها را چنان معصومانه و با ظاهر‌سازی بیان می‌کند که اغلب مورد قبول واقع می‌شود. در واقع می‌توان گفت قهرمان تول یک ضد قهرمان است؛ اما از طرفی در جامعه‌ای که سراسر دروغ و تزویر و ریاست مگر می‌توان قهرمانی جز این یافت؟ در این جامعه که کوچک‌ترین خصلت‌های انسانی در نطفه خفه می‌شود و هر کسی در هر جایگاهی یاد می‌گیرد که خودخواه باشد آیا به رشد یک قهرمان آرمانی می‌توان امیدی داشت؟ خیر. و این همان شربت تلخی است که تول با کمک طنز به خواننده می‌خوراند.قهرمان تول فقط یک ویژگی مشترک با قهرمانهای کلاسیک دارد و آن هم تنهایی اوست. ایگنیشس به راستی تنهاست. او که درونش از نفرتی بچگانه انباشته شده هیچ دوستی ندارد و از آنجایی‌ که همه جا در فکر رسیدن به آرمان‌های خود است در یافتن دوست بسیار ناتوان است و همه جا مورد مضحکه قرار می‌گیرد و از این لحاظ او همه جا تحقیر شده و جدا مانده از جمع باقی می‌ماند. او از این مسئله زجر می‌کشد اما هیچ‌کس عمق این زجر را درک نمی‌کند حتی مادرش و به این سبب او تنها و سرگشته است. با این حس او حتی خواننده هم همدردی نمی‌کند و کمتر پیش می‌آید که در طول رمان خواننده در همان سمتی بایستد که او ایستاده زیرا اصولا او را بر حق نمی‌داند و این نشانگر عمق تنهایی قهرمان ماست.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://aftabir.com/index.php/article/show/82481
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید