دنیای ما مثل آخرت یزید شده اما انگار هنوز ملتفت به تمام جهاتش نیستیم. به خوردنک و خفتنک خو کردهایم. کار جدی و جان سختی و به اصطلاح قدما «تتبع»، از مد افتاده و کسی که دقت و زحمت و مایه در کار میگذارد، حکما گرفتار مرض وسواس است. سرنای ادعا یکدم زده میشود ولی کارها، انصافا، بیمایه؛ نه اینکه ژست انتقادی بگیریم و نقونوقهای مرسوم را تکرار کنیم، نه! انصافا بیمایه! اساتید فن، با شکم گرسنه آروغ فندقی میزنند. با آثار و شاهکارهایشان قیامت کردهاند. امروز روزگار روزه بینماز و عروس بیجهاز و قورمه بیپیاز است. لعنت به کار دستپاچه!
مهدی اخوانی که به قول «شفیعی کدکنی» با پشتکار عجیب و دیوانهوارش تمام متون ادبیات فارسی را از عصر رودکی تا دوران معاصر، چه نظم و چه نثر، به دقتی از نوع دقتهای «بدیعالزمان فروزانفر» و «علامه قزوینی» خوانده بود... همو که اگر یادداشتهایی که کنار صفحات کتابهایش نوشته است، روزی، استخراج شوند در مواردی تازگیاش بیشتر از یادداشتهای قزوینی هم هست... بله همین اخوان باید از دایرهالمعارف ما حذف شود. تمام نسخههای جلد هفتم دایرهالمعارف را جمع میکنند و به مدخل اخوانالصفا، که کنار مدخل اخوان ثالث بوده، قدری آب میبندند که صفحات پر شود و جلد هفت از نو چاپ میشود. این بزرگان ما سرنوشتشان بیشباهتی به وضع آن مرده بیاختیار نیست: کالمیت بین یدیالغسال! هرکسی هرکاری که دلش بخواهد میکند، هر حرفی که دلش بخواهد میزند. به قول مولانا: دوستان او را ز غیرت میدرند، دشمنان هم روزگارش میبرند. اما خودش، به قول گلستان، در یک محیط ناسالم، سالم نبود به حد کمال، اما درست بود، بیتقلب بود، بیدست کج، بیدهان آلوده. ساده بود و ادعا نداشت، روشنفکری را بخشیده بود به احمقها. بس کرده بود به بودن آدمترین آدمها. زیرا باز به قول گلستان، مطلب برای او اول آدم بود. اصل کار آدم بود. نقطه نگاه آدم بود. دست در کار آدمیت بود.
شفیعی شعرهای اخوان را باشکوه میداند و میگوید که این فارسی فاخر بیهمانند شعر اخوان، علاوه بر قریحه ذاتی از درون پژوهشهای بیکران سر برآورده بود تا جوانهای امروز بدانند که به صرف داشتن ذوق نمیتوان اخوان شد و هندسه زبان فارسی را بدین نمط عالی آموخت. اخوان شعر را در مناسبتهای مختلف، محصول بیتابی آدمی میداند، در لحظاتی که شعور نبوت بر او پرتو انداخته است. البته این توهمی است که به همه شاعران دو ریالی تمام دورهها میتواند مشتبه شود. در جایی صحبتی دارد راجع به تلفات شعر که ذکرش بیمناسبتی نیست. میگوید چون تقریبا اغلب مردم میخواهند و هوس بسیار دارند که از این فضیلت و هنر، یعنی شاعری، بهرهمند باشند و اصلا میپندارند که هستند، چون به خیال خود بعضی نشانههای کاذب و همان بیتابی مذکور را در خود سراغ دارند، به این جهت تلفات شعر و شاعری شاید از تلفات همه حوادث طبیعی و غیرطبیعی در طول تاریخ بشریت بیشتر باشد؛ از سیل، زلزله، جنگ، بیماری و غیره. اخوان معتقد است که این آفت پرتلفات، مثل یک بیماری مرموز و بیآزار، اما در واقع خطرناک و متاسفانه علاجناپذیر، مخصوصا در کشورهایی که همیشه گرفتار و بیمار و مبتلا بودهاند و دورههای ستمدیدگی و عقبماندگی و مغلوبیت و انحطاط و بندگی و اسارت بسیار داشتهاند، در چنین کشورها، تلفات شعر بیشتر است و متاسفانه هیچ نوع پیشگیری و مداوایی هم سودی ندارد جز اینکه کشور رو به سوی آبادی و آزادی و رشد برود. آن وقت مردم به دنبال کار و زندگی خود خواهند رفت و از این بیماری و توهم نجات و شفا پیدا خواهند کرد و امر شعر به عهده اهلش خواهد افتاد. اخوان حتی میزان و مقیاس تلفات شعر و شاعری را متر و محکی میداند برای سنجش بهداشت روانی و سلامت روحی مردم آن مملکت و نیز برای تعیین حدود ترقی و توسعهیافتگی.
تخلص «امید» پیشنهاد نصرت منشیباشی، از شاعران خراسان در دهههای ۲۰ و ۳۰ بود که علاقهای هم به استقبال از غزلیات سعدی نشان میداد. اخوان در همان زمان تار میزد. گویا مدتی نزد سلیمان روحافزا مشق میکرده. از نوجوانی به شهریار و ایرج میرزا علاقه زیاد داشت. همین بود که بعدها وقتی در خانه دشتی جمع بودند (به قول خودش: فضلاها و علماها و ادباها جمع بودند) و حرفهای بیربطی راجع به شهریار گفته شده بود، اوقاتش به کلی تلخ میشود و در نامهای به محمد قهرمان به این موضوع اشاره میکند: «آدم دلش بالا میآید وقتی میبیند که با این ظاهر مهربان و آراسته و این صمیمیت و یگانگی و قربان صدقه رفتنها، بازهم هرکدام برای آن دیگران صفحه میگذارند و آیه میآیند و بیصفایی میکنند... مخفی نماند که این آقایان برای بیچاره شهریار اینقدر بد گفتند که اگر آدم خالیالذهنی بود و دهنبین و شهریار را نمیشناخت او را مردک مزخرف بیسواد بیذوقی تشخیص میداد که هرچه شعر دارد بازاری و مبتذل است و حتی یک بیت خوب هم در دیوانش نیست، بیچاره شهریار.» ولی اخوان در آن مجلس دم برنمیآورد و فقط ریش میجنباند. هرچند حرفشان را در مورد شهریار تصدیق و تایید نمیکند اما از سکوت خودش هم خوشش نمیآید و به قهرمان مینویسد: «بله محمد جان، مهدی هم دارد آدم پدرسوختهای میشود.»
بد نیست راجع به آن شعور نبوت که اخوان معتقد است در لحظات بیتابی بر شاعر پرتو میاندازد اشارهای بکنیم به این مفهوم عجیب و غریب «مزدشتی» که او در موخره «از این اوستا» به آن میپردازد. مزدشتی مذهبی بود که اخوان هم پیامبر و هم امتش بود. او میکوشید، در تخیل خود، الهیات زردتشتی را با اقتصاد مزدکی تلفیق بدهد و راه و رسم تازهای بنیاد کند. این دغدغه تا آخر عمر او را رها نمیکند. ایرانی با توجه و تقرب به این آیین نو، خود را بینیاز از بیگانه خواهد یافت. با توسل به مزدشت دیگر نیازی به روسیه و آلمان و مارکس و انگلس و لنین و استالین و مائو نیست. او این عقیده را با بیانی طنزآمیز به این صورت میگوید: «بدون هیچ حاجت به بیگانه اعم از روس یا پروس، ماگورس یا آنجالیوس، لینالینوس یا آستیالینوس و حتی ماییوس چینانیوس»! به قول آشوری، اخوان با اینکه شکست را پذیرفته است اما نمیخواهد تا پایان آن برود. برای همین است که در جستوجوی نجات و برای دست یافتن به نیکی از دست رفته به گذشته روی میکند. البته آشوری نمک نقد این عقاید اخوان را دیگر قدری زیاد ریخته است. آخر اخوان چه کاری به فایدهگرایی بنتام یا پراگماتیسم جیمز داشت؟ اخوان کجا و مکتب سودمندی کجا؟ این عقاید او را حداکثر میتوان با نوعی ایدهآلیسم رمانتیک توضیح داد. ولی آشوری قضیه را خیلی فراتر از اینها برده و حتی او را در این مورد با هدایت مقایسه میکند. مینویسد که اخوان از خودبینی و خودرایی شخصی (من) میگذرد و به خودبینی و خودرایی قومی (ما) دچار میآید و جنگ هفتاد و دو ملت را از سر میگیرد... در نظر او هرچه ایرانیست خوب است و اهورایی و هرچه عرب است بد است و اهریمنی. بدون آنکه بگوید چرا، بدون آنکه بپرسد چرا. آشوری در مقایسه اخوان با هدایت مینویسد: «اخوان از تاثیرهای فکری نازیسم در روشنفکران دوره ۲۰ساله چیزی میگیرد و پس میدهد، بدون آنکه درباره آن تامل کند. گرفتاریای که هدایت هم داشت. هدایت هم با تجلیل از تاریخ باستان ایران و خوار کردن عرب و اسلام میخواست دستاویزی فکری و روحی برای خود فراهم کند. اما او هم همچنان ناکام ماند که اخوان.» بسیار خب، ولی، راستش نمیچسبد. بله! یک جور وطندوستی رمانتیک، هم در هدایت و هم در اخوان و بسیاری دیگر وجود دارد که از شرافت انسانی و صفای درونی آنها نسبت به میهن و مردم خود برآمده است و هیچ ارتباطی با ایدئولوژی ناسیونالیسم و از آن بدتر، نازیسم و این قبیل مقولات ندارد. قبول است که او به هر حال در موخره مذکور، نسخهای برای نیل به یک آرمانشهر پیچیده است، اما اگر هم جای نقدی داشته باشد، باز به نظر من نقد ملایم گلستان رواتر مینماید که میگفت: «[اخوان] درمان را به روشنی نمیسنجید، یا گمان میکرد میسنجد اما در واقع پندار خامی از علاج داشت.» ما غالبا، چنانکه شفیعی هم میگوید، نسبت به موخره «از این اوستا» کمتوجهیم. «این اوراق نمونه تیپیکال ذهنیت اخوان است و آمیزش جد و هزل او. در همان لحظههایی که تکلیف مسایل پیچیده ماهیت شعر و بوطیقا را توضیحهای حیرتآور و درخشان میدهد، ناگهان نمایشنامه به حمام رفتن ناصرالدین شاه در پاریس را میآفریند.»
قصهگویی او را بسیاری از بزرگان ادبیات فارسی از جمله گلستان و گلشیری و شفیعی کدکنی تحسین کردهاند. گلشیری میگوید: «در هنرها که داشت، من بیشتر قصهگویی او را میپسندیدم، به خصوص در شفاهیات.» شفیعی هم اشاره میکند که بارها شده بود بعضی وقایع را که در چند کلمه از زبان کسی میشنید با تحریرهای گوناگون و بالوپر دادنهای ساحرانهای چنان گسترش میداد که ساعتها وقت حاضران را به شنیدن یکی از آن وقایع میگرفت. به عقیده شفیعی اگر اخوان دنبال قصهنویسی رفته بود، چیزی میشد از جنس داستایفسکی، چون به نظر او، اخوان مشابهات روحی عجیبی با او داشت. گلستان هم نقالی او را تحسین میکند: «بهترین نقال. نقالی که چشم دیدن و زبان گفتن داشت... نقالی که جزءهای اصلی حال و هوای جهان را جز به چشم خویش نمیدید؛ نقالی با زبان زیرک و زبل و برگزیننده و گاهی که پاش میافتاد، بازیگر، گزنده، شوخ و گاهی هم کمی پرت، اما پاک، پیوسته.»
تا وقتی قصه شعر بود، آبش با شاملو چندان توی یک جو نمیرفت. در خانه بزرگ علوی در برلن شرقی راجع به شاملو میگوید: «بسیاری از شعرهاش هست که گوشواره ماست. گوشواره اشک و احساس ماست، اشک سخن ماست» اما از اسلوب شعری او خوشش نمیآید. عقیده دارد که «شعر ناموزون، شعر مضاعف است، شعر بیوزن است، مثل آب مضاف که باهاش نمیشود وضو گرفت، مثل آب هندوانه! اگر خواص عالی، خواص پزشکی دارد و قند دارد و چه و چها، خوشمزگی دارد و... اما با آن وضو نمیشود گرفت.» اما شاملو را حقیقتا دوست دارد. شفیعی میگوید: «اولین شاعری که نظرش را درباب او پرسیدم شاملو بود. گفت: ذوقش خیلی خوب است. عالیست.»
با گلستان هم که رابطه بسیار عمیق و خوبی داشت. گلستان در دورهای، به گواهی نامههای خود اخوان، حمایت بیدریغی از او کرده بود. به محمد قهرمان مینویسد: «من چند سالی هست که در جنب و جوار او زندگی میکنم و هرچه دارم و ندارم از اوست. در حقیقت مثل حامی و امیری مرا پناه داده است و همیشه به درد زندگی بیمار و رنجور من رسیده، من خیلی مدیون او هستم، چه در معنویات و چه در مادیات... من باید به هر نحوی شده، تا آنجا که میتوانم محبتهای او را تلافی کنم...» گلستان، اخوان را بسیار دوست داشت. چنین تحسینی کمتر از او شنیدهایم: «اخوان از شعر اولش من را لرزاند، همچنانکه یک نسل را لرزاند. من شخصا خیلی خیلی خوشحال هستم که در زمانی زندگی میکنم که یک کسی مثل اخوان شعر میتواند بگوید.» از نظر اخوان هم گلستان «آدم کوهپیکر پیلبالای فاخری است که امروز در زبان فارسی همتا ندارد. او کار کرده، خیلی هم کار کرده، یک قفسه پر از کتابهای چاپ نشده داشت. گفتم بده ببرم تهران چاپش کنیم، گفت نه، نمیدهم... او آدم خارقالعادهای است. ژن و جنم دیگری دارد...» در ماجرای به زندان افتادن اخوان، گلستان خیلی تلاش میکند که قضیه حل و فصل شود. اما با تمامی کوششها که، به قول گلستان، «این شکایت را بمالانند» محاکمه به جریان میافتد و اخوان به جای انکار قضیه، ظاهرا شروع میکند به نطق آتشین و حمله بر محدودیتهای ضد نفس و آزادی و همچنین بر انواع مالکیتها و... خلاصه به قول گلستان دور برمیدارد و لاجرم کفر قاضی را در میآورد و محکوم میشود به زندان. روز آزادی هم گلستان است که میرود دم در زندان و او را سوار ماشینش میکند و با فروغ میروند در جادههای فشم و افجه و لواسانات دور میزنند تا حال و هوای اخوان عوض شود. گویا در قضیه زندان افتادن اخوان، یکی از آقایان روشنفکران به گلستان مراجعه میکند و از او میخواهد که «در راه حفظ آبروی شعر و نثر و فیلم و هنر کلا» هرچه زودتر مهدی اخوان از خدمت در سازمان فیلم گلستان اخراج شود. گلستان این سخن را برنمیتابد: «چیزی که هیچ نمیشد، تحمل بود. نکردیم. به فیلسوف در را نشان دادند.»
پوران فرخزاد در گفتوگویی میگوید که به معرفی اخوان بود که فروغ در گلستان فیلم مشغول به کار شد. اما در واقع عدهای دیگر بودند که فروغ را به گلستان معرفی کردند اما یکی از روزها گلستان از اخوان میپرسد که نظر تو چیست؟ و اخوان میگوید که خب، خیلی خوب است. گلستان نگران است زیرا کسانی که فروغ را توصیه کردهاند چندان مقبول گلستان نیستند. اما اخوان میگوید که ربطی ندارد و اصلا در واقع خوب است که یک مجال تازه به فروغ داده بشود، زیرا شعرهای اخیرش نشان میدهد که میخواهد از آن دنیای گذشتهاش ببرد. به قول اخوان، معاشرت با گلستان تحولی در زندگی فروغ به وجود آورد و اتفاقی بود که به سود ادبیات و شعر ما تمام شد و حالا میدانیم که اخوان هم در این آشنایی و دوستی نقش مهمی داشته است.