آفتاب

شعر درباره بهار از شاعران بزرگ



برای توصیف زیبایی های بهار، بهترین اشعار درباره بهار را گلچین کرده ایم.

برای توصیف زیبایی های بهار بهتر است از اشعار شاعران بزرگ درباره بهار کمک بگیریم زیرا با زیباترین کلمات و مفاهیم حق مطلب را ادا کرده اند. در ادامه بهترین اشعار درباره بهار را گلچین کرده ایم.

 

زیباترین اشعار در مورد بهار

بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشد
ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد
چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا
چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد
ـــــــــــــــــــــــــــ
پیــــرم و گــــاهی دلـــم یــــاد جوانی مـــی کند
بلبل شوقـــــم هوای نــغمه خوانـی می کنــد
همتــم تــــا می رود ساز غزل گیـرد بــه دست
طاقتــــم اظهار عجـز و ناتــــوانی می کنــــد
چشمه سار طبـــع من دیگر نــمی جوشد ولی
جویبـــــار اشکم آهنـگ روانـــــی می کنــــد
ـــــــــــــــــــــــــــ
ای وطن آمده بودم به سلام نوروز
مگرم کوکب اقبال تو تابد پیروز
آمدم در پی آن کوکب آفاق افروز
لیک از این غمکده رفتم همه درد و همه سوز
دگر ای مادر غمدیده بخون زیور کن
جشن نوروز بهل، شیون شهریور کن
ـــــــــــــــــــــــــــ
چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار‬
‫بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا‬
‫نوروزگُلی و قارچیچگی گردد آشکار‬
‫نوْروز گوْلی ، قارچیچکی چیخاندا‬
بفشارد ابر پیرهن خود به مَرغزار‬
آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا‬
از ما هر آنکه یاد کند بی گزند باد
‫بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون‬
‫گو : درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد
‫دردلریمیز قوْی دیّکلسین ، داغ اوْلسون‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
ـــــــــــــــــــــــــــ
بهاري بي وفاداري بخود چندين مناز اي گل
كه تا يك هفته تاراج است تاج مير نوروزي
ـــــــــــــــــــــــــــ
به مرغان بهاري گو كه اين مرغ خزان ديده
دگر سازش غم انگيز است و آواز خزان خواند
دل وامانده ام، بس همرهانش كارواني شد
اگر خواند بد آهنگ و دراي كاروان خواند
مگر پروانه مطرح بوده و شبهاي افسانه
كه شمع داستان ما را به جمع دوستان خواند…

شعر زیبا درباره بهار مولانا

چو با ما یار ما امروز جفتست
بگویم آنچ هرگز کس نگفته‌ست
همه مستند این جا محرمانند
میندیش از کسی غماز خفته‌ست
خزان خفت و بهاران گشت بیدار
نمی‌بینی درخت و گل شکفته‌ست
ـــــــــــــــــــــــــــ
آمد بهار ِ جان‌ها ای شاخ ِ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر! به رقص آ
ای شاه ِ عشق‌پرور مانند ِ شیر ِ مادر
ای شیر! جوش‌در رو. جان ِ پدر به رقص آ
چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بریدی. بی‌پا و سر به رقص آ
ـــــــــــــــــــــــــــ
باد بهار پویان آید ترانه گویان
خندان کند جهان را خیزان کند خزان را
بس مار یار گردد گل جفت خار گردد
وقت نثار گردد مر شاه بوستان را
هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی
یعنی که الصلا زن امروز دوستان را
در سر خود روان شد بستان و با تو گوید
در سر خود روان شو تا جان رسد روان را
تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسن
لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را
ـــــــــــــــــــــــــــ
امروز روز شادي و امسال سال گل
نيكوست حال ما كه نكو باد حال گل
گل را مدد رسيد زگلزار روي دوست
تا چشم ما نبيند ديگر زوال گل
ـــــــــــــــــــــــــــ
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ـــــــــــــــــــــــــــ
این فصل بهار نیست فصلی دگر است
مخموری هر چشم ز وصلی دگر است
هرچند که جمله شاخها رقصانند
جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است
ـــــــــــــــــــــــــــ
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را
سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را

شعر زیبا درباره بهار از هوشنگ ابتهاج


بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم
به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم
به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم
که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم
نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد
بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم
ـــــــــــــــــــــــــــ
بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
ـــــــــــــــــــــــــــ
بیا که بار دگر گل به بار می‌آید
بیار باده که بوی بهار می‌آید
هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل
که گل شکفته و بانگ هزار می‌آید
شعر زیبای بهاری از احمد شاملو
بیا که بار دگر گل به بار می‌آید
بیار باده که بوی بهار می‌آید
هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل
سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

که گل شکفته و بانگ هزار می‌آید
ـــــــــــــــــــــــــــ
صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار
می گشاید مژه و می شکند مستی خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابش گرم
آتش انگیخته در
سینه افسرده آب
شعر زیبای حافظ درباره بهار
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
ـــــــــــــــــــــــــــ
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
ـــــــــــــــــــــــــــ
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

اشعار زیبای سعدی درباره بهار

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
ـــــــــــــــــــــــــــ
باد بهاری وزید، از طرف مرغزار
باز به گردون رسید، ناله هر مرغ‌ زار
سرو شد افراخته، کار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار
 منبع : موزیک پارس
 




وبگردی