آفتاب

اوحدی مراغه‌ای / چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت



اوحدی مراغه‌ای فرزند حسین در مراغه به دنیا آمد. چون تولد و وفات اوحدی در مراغه روی داد، به مراغه‌ای نیز شهرت یافت.

شیخ اوحدالدین / ركن‌الدین مراغه‌ای اصفهانی فرزند حسین در مراغه به دنیا آمد. چون تولد و وفات اوحدی در مراغه روی داد، به  مراغه‌ای نیز شهرت یافت.

نخست تخلصش صافی بود، سپس به سبب ارادتی كه به پیر و عارف مشهور، ابوحامد اوحدالدین كرمانی پیدا كرد، تخلص اوحدی را برگزید. گویا در دوران پادشاهی ارغون خان مغول (حك 683 ـ 690 ق /م) در شاعری ظهور كرد.

ظاهراً در ابتدا از مال و مكنت نیز بهره‌ای داشت كه بعدها به دلیل پیوستن به دنیای عرفان و سلوك از آن دست كشید. اما به سبب درویشی روزگارش سخت شد و ناچار پس از انتخاب غیاث الدین محمد به وزارت ابوسعید بهادر (حك 717 ـ 736 ق) مثنوی جام جم خود را به نام وی به نظم درآورد.

چند سال در اصفهان به سر برد و بار دیگر به زادگاهش بازگشت. در مراغه به ارشاد مردم و سرودن اشعار عارفانه پرداخت. او یكی از بهترین مقلدان حدیقةالحقیقه سنایی (د 535 ق) بود و در سرودن انواع شعر تبحر داشت.

حافظ شیرازی در غزل از اوحدی پیروی كرده است. از آثارش: 1- دیوان اشعار شامل قصاید، ترجیعات، ‌غزلیات و رباعیات در بیش از 10000 بیت ، 2- ده نامه / منطق العشاق در 6000 بیت، 3- جام جم بر وزن و به روش حدیقةالحقیقه در 5000 بیت، ‌هستند.
 
چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت        

از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت
بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم        

از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت
ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوش        

بر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت
جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیب        

چون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو گرفت
گویی که ناقه ختنی را گره گشود        

باد صبا، که از سر زلف تو برگرفت
سگ باشد ار به صحبت سلطان رضا دهد        

آشفته‌ای که با سگ آن کوی خو گرفت
دل را ز اشتیاق تو،ای سرو ماهرخ        

خون رگ برگ فروشد و غم تو به تو گرفت
هر زخم بد، که هست، برین سینه می‌زنی        

عشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت
یک شربت آب وصل فرو کن به حلق دل        

کو را دگر نواله‌ی غم در گلو گرفت
در صد هزار بند بماند چو موی تو        

آن خسته را که دست خیال تو مو گرفت
گوشی به اوحدی کن و چشمی برو گمار        

کافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت
از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت        

جان را خیال روی تو از دل به در نرفت
این آتش فراق، که بر می‌رود به سر        

از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!
آخر که دید روی تو، ای مشتری لقا        

کش در غم تو ناله به عیوق در نرفت
دوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست؟        

و امشب چه اشک خون که ازین چشم تر نرفت؟
پیغام ما کجا رسد آنجا؟ که نزد تو        

باد صبا نیامد و مرغ بپر نرفت
این جا که چشم ماست بجز سیم اشک نیست        

وآنجا که گوش تست بجز ذکر زر نرفت
شد مست و بی‌خبر دل ازین باده و هنوز        

این جا خبر نیامد و آنجا خبر نرفت
گفتی که: اوحدی به فریبی چرا بماند؟        

پیش تو آمد او، که بجای دگر نرفت

مآخذ:

    صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران. تهران: دانشگاه تهران، 2535 (1355)، ‌ج3، ب2، ص831 ، 832.
    كزازی، میرجلال الدین. درّ دریای دری. تهران: نشر مركز، چ1، 1368، ص158.
    اوحدی اصفهانی مراغی. كلیات اوحدی اصفهانی معروف به مراغی. با تصحیح، مقابله و مقدمة سعید نفیسی، تهران: امیركبیر ، 1340، ص32 (مقدمة مصحح).
    فروزانفر، بدیع‌الزمان. تاریخ ادبیات ایران بعد از اسلام تا پایان تیموریان. به كوشش عنایت‌الله مجیدی ، با گفتاری از عبدالحسین زرین‌كوب، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1383، ص453.
    اثر آفرینان. زیر نظر كمال حاج سید جوادی، با همكاری عبدالحسین نوایی، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چ1، 1377، ج1، ص327.
    فروزانفر، بدیع‌الزمان . همان، ص456.
    صفا، ذبیح‌الله. همان، ص834 ـ835.


منابع:

سایت دانشنامه ایران زمین

شعرنو



وبگردی