آفتاب

روزنوشت؛ غم‌انگیز بعد از هجرت ابدی مادرم...



وقتی در یک جمع زنانه هستم گاهی انگار مادرم را در چند نسخه تکثیر کرده‌اند. حرف هر کدام‌شان می‌شود دردِ دل من‌، بارِ غم من. برمی‌دارم و به دوش می‌کشم و روزها بهشان فکر می‌کنم.

انگار گره یک راز گشوده شده باشد و جهان چیزی در گوشم گفته باشد. مثل نوآموزی که دوره گذار را طی کرده و به مقام خاصی رسیده باشه . حالا کاملا متفاوت از گذشته زن‌ها را می‌فهمم. با آن مشکلات ریز و درشت و اندوه‌های طویل و مسائل غم‌انگیز بعد از هجرت ابدی مادرم. وقتی در یک جمع زنانه هستم گاهی انگار مادرم را در چند نسخه تکثیر کرده‌اند. حرف هر کدام‌شان می‌شود دردِ دل من‌، بارِ غم من. برمی‌دارم و به دوش می‌کشم و روزها بهشان فکر می‌کنم. وقتی در جمع همیشگی‌مان مادر یکی از دوستام سرطان سینه گرفت، داشتم از غصه می‌مردم و مدام فکر می‌کردم که زن‌های درونم قیام کرده‌اند. حالا که درمانش تمام شده و موهای خاکستری قشنگش درآمده‌اند، انگار من هم با او تولدی دوباره را تجربه کرده‌ام. این عجیب‌ترین و غیرمحتمل‌ترین تجربه‌ام بعد از مرگ مادرم بود. انگار روح زنانه‌ای در من بیدار شده و همدلی مثل درختی در ابتدای بهار در من بارور شده.

شاهين استقبالى




وبگردی